تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

 على (ع ) در اوج عطوفت و بزرگوارى

امیرالمؤ منین على علیه السلام پس از آن كه به دست ابن ملجم ضربت خورد، از شدت زخم بى حال شده بود.
وقتى كه به حال آمد، امام حسن در ظرفى ، شیر به حضرت داد. امام كمى از شیر خورد بقیه را به حسن داد و فرمود:
این شیر را به اسیرتان (ابن ملجم ) بدهید!
سپس فرمود:
فرزندم ! به آن حقى كه در گردن تو دارم ، بهترین خوردنیها و نوشیدنى ها را به او بدهید و تا هنگام مرگم با ایشان مدارا كنید و از آنچه مى خورید به او بخورانید و از آنچه مى نوشید به ایشان بنوشانید تا نزد شما گرامى شود!(20)


20 - رعایت آداب اسلامى در اوج قدرت

روزى امیر المؤ منین على علیه السلام در دوران خلافتش در خارج كوفه با یك نفر ذمى (یهودى یا مسیحى ) كه در پناه اسلام بود، همراه شدند.
مرد ذمى گفت :
بنده خدا كجا مى روى ؟
امام فرمود: به كوفه .
هر دو ره راه ادامه دادند تا سر دو راهى رسیدند، هنگامى كه ذمى جدا شد و راه خود را پیش گرفت برود، دید كه رفیق مسلمانش از راه كوفه نرفت ، همراه او مى آید.
مرد ذمى گفت :
مگر شما نفرمودى به كوفه مى روم ؟
فرمود: چرا.
شما از راه كوفه نرفتى ، راه كوفه آن یكى است .
مى دانم ولى پایان خوش رفاقتى آنست كه مرد، رفیق راهش را در هنگام جدایى چند قدم بدرقه كند و دستور پیغمبر ما همین است ، بدین جهت مى خواهم چند گام تو را بدرقه كنم . آنگاه به راه خود بر مى گردم .
ذمى گفت :
پیغمبر شما چنین دستور داده ؟
امام فرمود: بلى .
- این كه آیین پیغمبر شما با سرعت در جهان پیش رفت كرد و چنین پیروان زیاد پیدا نمود، حتما به خاطر همین اخلاق بزرگوارانه او بوده است .
مرد ذمى با امیر المومنین سوى كوفه برگشت هنگامى كه شناخت همراه او خلیفه مسلمانان بوده است ، مسلمان شد و اظهار داشت :
من شما را گواه مى گیرم كه پیرو دین و آیین شما مى باشم .(21)


21- حكومتى بى ارزش تر از كفش وصله دار

على علیه السلام با سپاهیان اسلام براى سركوبى پیمان شكنان به سوى بصره حركت مى كردند. در نزدیكى بصره به محل (ذى قار) رسیدند. در آنجا براى رفع خستگى و آماده سازى سپاه توقف نمودند. عبد الله بن عباس ‍ مى گوید:
من در آنجا به حضور امیر المومنین على رسیدم ، دیدم (رئیس مسلمانان ، فرمانده كل قوا) خود كفش خویش را وصله مى زند.
حضرت روى به من كرد و فرمود:
ابن عباس ! این كفش چه قدر مى ارزد؟ قیمت آن چه قدر است ؟
گفتم :
ارزشى ندارد.
فرمود:
سوگند به خدا! همین كفش بى ارزش از ریاست و حكومت شما براى من محبوب تر است . مگر این كه بتوانم با این حكومت و ریاست حق را زنده كنم و باطل را براندازم .(22) 
آرى ! ارزش یك حكومت ، بسته به آن است كه در سایه اش حق زنده و باطل نابود گردد و گرنه چه ارزشى دارد؟


22- از من بپرسید

امیر المومنین علیه السلام براى مردم سخنرانى مى كرد، در ضمن سخنرانى فرمود:
مردم از من بپرسید پیش از آن كه در بین شما نباشم ، به خدا سوگند! از هر چیز بپرسید پاسخ خواهم گفت .
سعد بن وقاص به پا خاست و گفت :
اى امیرالمؤ منین ! چند تار مو در سر و ریش من است !
حضرت فرمود:
به خدا قسم ! دوستم رسول خدا به من فرموده بود تو همین سوال را از من خواهى كرد!
آنگاه فرمود:
اگر حقیقت را بگویم از من نمى پذیرى ، همین قدر بدان در بن هر موى سر و ریش تو شیطانى لانه كرده و در خانه تو گوساله اى (عمر بن سعد) است كه فرزندم حسین را مى كشد. عمر سعد در آن وقت كودكى بود كه بر سر چهار دست و پا راه مى رفت .(23)


20- بحار: ج 42، ص 289.
21- بحار، ج 41، ص 53 و ج 74، ص 157.
22- بحار: ج 32، ص 76.
23- بحار: ج 10، ص 125.

نام كتاب : داستانهاى بحارالانوار جلد سوم

مؤ لف : محمود ناصرى





نوشته شده در تاریخ شنبه 30 فروردین 1393 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin