تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

على (ع ) به دنبال كارگرى

روزى شرائط زندگى بر على (ع ) به قدرى تنگ شد كه گرسنگى شدیدى امام على (ع ) را فرا گرفت .
امام على (ع ) از خانه بیرون آمد و در جستجوى آن بود تا كارى پیدا شود، و كارگرى كند و با مزد آن گرسنگى خود را رفع نماید، در مدینه كار پیدا نكرد و تصمیم گرفت به حوالى مدینه (مزرعه اى به فاصله یكفرسخ و نیم مدینه ) برود بلكه آنجا كار پیدا شود، به آنجا رفت ، ناگاه دید زنى خاك علك كرده و جمع نموده است ، با خود گفت : لابد این زن منتظر كارگرى است تا آب بیاورد و آن خاك را براى ساختن ساختمان گل نمایدن نزد آن زن رفت و معلوم شد كه او منتظر كارگر است .
پس از صحبت با او، قرار بر این شد كه على (ع ) آب از درون چاه بیرون بكشد، و براى هر دلوى ، یك خرما اجرت بگیرد، شانزده دلو از چاه (عمیق آنجا) آب بیرون كشید بطورى كه دستش تاول زد، آن آبها را طبق قرار داد بر سر آن خاك ریخت .
زن شانزده خرما به امام على (ع ) داد، و آنحضرت به مدینه بازگشت و جریان با به پیامبر (ص ) گفت ، و باهم نشستند و آن خرماها را خوردند و گرسنگى آن روزشان برطرف گردید.


16)) ماءموریت على (ع ) براى كشتن سه تروریست

نماز جماعت صبح در اول وقت در مسجد پیامبر (ص ) برقرار گردید، مسلمین شركت نمودند، پیامبر (ص ) پس از اقامه نماز به طرف جمعیت رو كرد و فرمود: ((اى مردم ! از طریق وحى به من خبر رسیده سه نفر از كافران به بتهاى لات و عزى سوگند یاد كرده اند تا مرا بكشند، در میان شما كیست كه داوطلبانه به سوى آنها برود و آنها را قبل از آنكه به مدینه برسند، سر به نیست كند؟)) (نقشه آنها را نقش بر آب نماید).
حاضران به همدیگر نگاه كردند و در جواب دادن به رسول خدا (ص ) درماندند و در سكوت و خاموشى فرو رفتند.
پیامبر (ص ) فرمود: گمان مى كنم على پسر ابوطالب در میان شما نیست .
یكى از مسلمین بنام عامربن قتاده برخاست و گفت : امشب على (ع ) مبتلا به تب شده از این رو در نماز شركت ننموده است ، به من اجازه بده بروم و پیام شما را به او برسانم .
پیامبر (ص ) به او اجازه داد، عامر به حضور على (ع ) رفت و جریان را به آنها خبر داد.
امام على (ع ) از خانه بیرون آمد آن گونه كه گوئى از بند رها شده است ، در حالى كه با دو طرف پیراهنش ، گردنش را پوشانده بود، به حضور پیامبر (ص ) آمد و عرض كرد: اى رسول خدا جریان چیست ؟
پیامبر (ص ) فرمود: ((این (جبرئیل ) فرستاده پروردگارم است كه به من خبر مى دهد سه نفر از كافران ، هم سوگند شده اند
تا بیایند و مرا بكشند، و بخداى كعبه موفّق نمى شوند، اكنون شخصى لازم است تا جلو آنها را بگیرد)).
حضرت على (ع ) عرض كرد: من تنها براى جلوگیرى از آنها آماده ام ، چند لحظه اجازه بده لباسم را بپوشم .
پیامبر (ص ) فرمود: این لباس و زره و شمشیر من است ، بردار و بپوش ، پیامبر (ص ) لباس و زره خود را بر او پوشانید و عمامه خود را بر سر على (ع ) نهاد و شمشیرش را به دست او داد، و اسبش را آورد و على (ع ) را سوار بر آن نموده و به سوى آن سه نفر كه در چند فرسخى مدینه در بیابان به سوى مدینه مى آمدند فرستاد.
امام على (ع ) از مدینه بیرون آمد و به راه خود ادامه داد، سه روز از جریان گذشت ، هیچ خبرى از على (ع ) نه از آسمان (توسط جبرئیل ) و نه از زمین نشد، فاطمه (س ) نگران شد، دست حسن و حسین (ع ) را گرفت و به حضور رسول خدا (ص ) آمد و گفت : تصور مى كنم كه این دو كودك یتیم شده اند، پیامبر (ص ) با شنیدن این سخن ، بى اختیار گریه كرد، سپس به مردم فرمود: ((هركس خبر از على (ع ) بیاورد، او را به بهشت مژده مى دهم )).
مردم با جدیت به جستجو پرداختند، زیرا دیدند رسول اكرم (ص ) این موضوع را با اهمیت و تاءكید خاص عنوان كرد.
تا اینكه عامر بن قتاده خبر سلامتى على (ع ) را به پیامبر (ص ) رسانید، كه با پیروزى باز مى گشت ، پیامبر (ص ) به استقبال على (ع ) شتافت دید آنحضرت مى آید در حالى كه دو اسیر و یك سربریده و سه شتر و سه اسب را با خود مى آورد، آنگاه پیامبر (ص ) به على (ع ) فرمود: دوست دارى من جریان سفر تو را شرح دهم یا خودت شرح مى دهى ؟ سپس فرمود: خودت شرح بده . تا گواه بر قوم گردى .
حضرت على (ع ) فرمود: در بیابان دیدم سه نفر سوار بر شتر مى آیند، وقتى كه مرا دیدند، فریاد زدند، تو كیستى ؟
گفتم : من على پسر ابوطالب ، پسر عموى رسول خدا (ص ) مى باشم .
گفتند: ما كسى را به عنوان رسول خداوند نمى شناسیم ، و براى ما فرق نمى كند كه ترا بكشیم یا محمّد (ص ) را.
صاحب این سربریده با شدت به من حمله كرد، و ضربه هاى بین من و او رد و بدل شد، در این میان باد سرخى وزید، صداى تو را از میان آن باد شنیدم كه فرمودى زره او را از ناحیه گردن بریدم و كنار زدم ، رگ گردنش را بزن و من رگ گردنش را زدم ، و او را رها ساختم .
سپس باد زردى وزید، صداى تو را از میان آن شنیدم كه فرمودى زره او از ناحیه رانش كنار زده ، بر ران او بزن و من به ران او زدم و او را سركوب كردم ، و سرش را از بدنش جدا نمودم ، وقتى كه او را كشتم ، این دو نفر اسیر كه دو رفیق او بودند به پیش آمده و گفتند: ((این رفیق ما را كه كشتى توان آن را داشت كه با هزار سواره بجنگد، اكنون ما تسلیم هستیم ، ما شنیده ایم محمّد (ص ) شخص مهربان و رحم دل و دلسوز است ، در كشتن ما شتاب مكن ، ما را زنده نزد او ببر تا او حكم كند.
پیامبر (ص ) فرمود: اى على ! صداى اول را كه شنیدى صداى جبرئیل بود و صداى دوّم ، صداى میكائیل بود، اكنون یكى از آن دو اسیر را نزد من بیاور، على (ع ) یكى از آن دو اسیر را نزد پیامبر (ص ) آورد.
پیامبر (ص ) به او فرمود: بگو لا اله الاّ اللّه : ((معبودى جز خداى یگانه نیست )).
او در پاسخ گفت :
((لنقل جبل ابى قبیس احبّ الىّ من ان اقول هذه الكلمة .))
((نقل كوه ابوقیس براى من بهتر از آن است كه این كلمه را بگویم )).
پیامبر (ص ) به على (ع ) فرمود: او را كنار ببر و گردنش را بزن ، على (ع ) فرمان رسول خدا (ص ) را اجرا كرد.
سپس پیامبر (ص ) به على (ع ) فرمود: اسیر دوّم را بیاور، على (ع ) او را آورد، پیامبر (ص ) به او فرمود: بگو لا اله الاّ اللّه ، او گفت : مرا نیز نیز به رفیقم ملحق سازید.
پیامبر (ص ) به على (ع ) فرمود: او را نیز ببر و گردن بزن .
در این میان جبرئیل نازل شد و عرض كرد: اى محمّد (ص )، پروردگارت سلام مى رساند و مى فرماید: این شخص را نكش زیرا او داراى دو خصلت نیك است : 1. او در میان قوم خود، سخاوت دارد 2. او داراى اخلاق نیك است .
پیامبر (ص ) به على (ع ) فرمود: دست نگهدار كه فرستاده خدا چنین مى گوید: وقتى كه آن مشرك از علّت تاءخیر قتل ، آگاه شد، گفت : ((آرى سوگند به خدا هیچگاه با برادرى كه دارم مالك یك درهم نشده ام (یعنى پولى پس انداز ننموده ام بلكه هر چه یافتم به بستگانم دادم ) و هیچگاه در میدان جنگ ، پشت به جنگ ننموده ام ، و من گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى یكتا نیست و محمّد رسول خدا (ص ) است )).
رسول خدا (ص ) فرمود:
((هذا ممّن جرّه حسن خلقه و سخاوته الى جنّات النّعیم .))
((این شخص از آن افرادى است كه حسن خلق و سخاوتش او را به بهشت پر نعمت كشانید)).





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اسفند 1392 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin