تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

مستحق نكوهش  

عبدالرحمان بن عوف مرا گفت : اى پسر ابوطالب ! تو به این امر (خلافت ) بسیار دلبسته اى ؟ گفتم : دلبسته و شیفته نیستم بلكه میراث رسول خدا(ص ) و حق خود را خواسته ام . ولاى امت وى در رتبه بعد از او براى من است و شما حریصتر از من هستید كه میان من و حقم حایل گشته اید و با زور و شمشیر آن را از من گرفته اید.
بار خدایا! من از قریش به درگاه تو شكایت مى كنم ، آنها قطع رحم كردن و روزگارم را تباه ساختند و حق مرا انكار كردند، و مرا حقیر شمردند و منزلت والاى مرا كوچك دانستند و در مخالفت با من اجماع و اتفاق كردند. حق مرا كه همچون لباس بر تن من بود به تاراج بردند و سپس گفتند: اگر خواهى با رنج و اندوه شكیبا باش و یا با حسرت و دریغ جان بسپار!
به خدا سوگند! آنها اگر مى توانستند، نسبت خویشاوندى مرا هم انكار مى كردند چنانكه پیوند سبب را قطع كردند اما راهى بر این كار نیافتند.
حق من بر این امت همانند مردى است كه از قومى بستانكار باشد (و او باید تا رسیدن زمان طلب خود صبر كند) پس اگر آن قوم به وظیفه عمل كرده و حق او را ادا كنند آن را با تشكر و سپاس مى پذیرد و اگر در تسلیم حق او تا موعد تاءخیر انداختند، باز آن را مى گیرد بى آنكه سپاس گذارد. آرى مرد اگر رسیدن حقش به تاءخیر افتد بر او عیبى نیست بلكه عیب بر كسى است كه حقى را به دست اورد كه از آن او نباشد. نكوهش آن كس شو كه آنچه حق او نیست بگیرد. رسول خدا(ص ) ضمن وصایاى خود به من فرمود:
اى پسر ابوطالب ! ولایت امت من با تو است . پس اگر بر زمامدارى تو با عافیت و همدلى تن دادند و ولایت را به تو واگذاشتند، به تصدى و اداره آن قیام كن و اگر اختلاف كردند آنها را به حال خود واگذار، كه خداوند سبحان براى تو نیز راهى براى رهایى از مشكلات فراهم خواهد ساخت .
قال على (ع ): ... قال عبدالرحمن بن عوف : یا بن ابى طالب انك على هذا الامر لحریص ؟!
فقلت : لست علیه حریصا انما اطلب میراث رسول الله (ص ) و ان و لا امته لى من بعده و انتم احرص علیه منى اذ تحولون بینى و بینه و تصرفون وجهى دونه بالسیف .
اللهم انى استعدیك على قریش فانهم قطعوا رحمى و اضاعوا ایامى و دفعوا حقى و صغروا قدرى و عظیم منزلتى و اجمهوا على منازعتى حقا كنت اولى به منهم فاستلبونیه ثم قالوا: اصبر مغموما اومت متاسفا وایم الله لو استطاعوا ان یدفعوا قرابتى كما قطعوا سببى فعلوا و لكنهم لایجدون الى ذلك سبیلا.
لنما حقى على هذه الامه كرجل له حق على قوم الى اجل معلوم . فان احسنوا و عجلوا له حقه قبله حامدا. و ان اخره الى اجله غیر اخذه غیر حامد و لیس یعاب المر بتاخیر حقه انما یعاب من اخذ ما لیس له .
و قد كان رسول الله (ص ) عهد الى عهدا فقال :
یا بن ابى طالب ! لك و لا امتى فان ولوك فى عافیه و اجمعوا علیك بالرضا، فقم بامرهم و ان اختلفوا علیك فدعهم و ما هم فیه ، فان الله سیجعل لك مخرجا.(264)
ندامت  
اما گمانم این است كه اصحاب شورا (كه عثمان را به خلافت برگزیدند) آن روز را به شب نرساندند مگر اینكه از انتخاب خود پشیمان شدد و از راءى خود بازگشتند و هر یك گناه را به گردن دیگرى مى انداخت و با این همه ، خود و دیگران را سرزنش مى كرد.
طولى نكشید كه همان سرسختها (كه در برگزیدن وى پافشارى مى كردند) به تكفیر و تبرى از او پرداختند و علیه او نغمه ها ساز كردند ... تا جایى كه عرصه را بر عثمان تنگ نمودند و وى را مجبود ساختند تا به دوستان خود پناه برد و از آنان و دیگر اصحاب رسول خدا(ص ) درخواست استعفا كند و از آشوبى كه علیه او بر پا گشته بود، بهراسد و از كردار خود اظهار پشیمانى كند.
این پیشامد از پیشامد قبلى براى من دردناكتر و بر بى صبرى و بى تابى ، سزاوارتر بود. رنجى كه از این رهگذر بهره من شد و بار اندوهى كه از آن بر دلم نشیت ، قابل توصیف و اندازه گیرى نیست . اما تصمینم من این بود كه صبر و شكیبایى پیشه سازم و بر تحمل آنچه سخت تر و دردناكبر است مهیا باشم .
قال على (ع ): ... ثم لم اعلم القوم امسول من یومهم ذلك حتى ظهرت ندامتهم و نكصوا على اعقابهم و احال بعضهم على بعض كل یلوم نفسه و یلوم اصحابه ثم لم تطل الایام بالمستبد بالامر ابن عفان حتى اكفروه و تبرووا منه و مشى الى اصحابه خاصه و سائر اصحاب رسول الله (ص ) عامه یستقیلهم من بیعته الى الله من فلتته فكانت هذه یا اخا الیهود اكبر من اختها و افظع و احرى ان لا یصبر علیها فنالنى منها الذى لا یبلغ و صفه و لایحد وقته و لم یكن عندى فیها الا الصبر على ما امض و ابلغ منها.(265)
پیشنهاد 
اعضاى شورا نزد من آمدند و از كارى كه كرده بودند عذر خواستند و براى (جبران آن ) از من خواستند تا با حمایت آنان ، عثمان را از اریكه قدرت به زیر آورم و با قیام علیه او حق خود را باز ستانم . آنان با اظهار ندامت از گذشته تاءكید كردند كه براى باز پس گرفتن حق من در زیر فرمان و پرچم من ، جانفشانى خواهند كرد و تا پایان وفادار خواهند ماند.
اما به خدا سوگند، آنچه كه دیروز مرا از شورش علیه حكومت (آن دو) باز داشت ، امروز نیز مرا از شورش علیه عثمان باز مى دارد.
دیدم اگر همین تعداد كم از یارانم كه باقى مانده اند را نگه دارم بهتر است و براى من مایه تسلى و آرامش است . هر چند بخوبى مى دانستم كه اگر آنها را به مرگ فرا خوانم از پذیرش آن سر بر نمى تابند.
همه اصحاب پیامبر از حاضر و غایب مى دانند كه مرگ نزد من مانند شربت گوارایى است كه در روز بسیار گرم در كام تشنه اى فرو ریزند.
من همانم كه همراه با عمویم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمویم عبیده با خدا و رسولش بر سر كارى عهد بستیم كه همگى بر انجام دادن آن وفادار باشیم اما همراهان من پیش افتادند و مرا پس نهادند و این آیه شریفه در حق ما نازل شد:
مردانى كه براستى با خدا عهد بستند، بعضى از آنان درگذشتند و بعضى در انتظارند ولى هیچ تغییر و تبدیلى در خود راه ندادند.(266)
آنان كه درگذشتند، حمزه و جعفر و عبیده بودند و به خدا سوگند كه من همان منتظرم .
قال على (ع ): ... و لقد اتانى الباقون من الستته من یومهم كل راجع عما كان ركب منى یسالنى خلع ابن عفان و الوثوب علیه و اخذ حقى و یعطینى صفقته و بیعته على الموت تحت رایتى او یرد الله عزوجل على حقى فوالله یا اخا الیهود ما منعنى الا الذى منعنى من اختیها قبلها و رایت الابقا على من بقى من الطائفه ابهج لى و انس لقلبى من فنائها و علمت انى ان حملتها على دعوه الموت ركبته .
فاما نفسى فقد علم من حضر ممن ترى و من عاب من اصحاب محمد ان الموت عندى بمنزله الشربه البارده فى الیوم اشدید احر من ذى العطشالصدى . و لقد كنت عهدت الله عزوجل و رسوله انا و عمى حمزه و اخى جعفر و ابن عمى عبیده ، على امر و فینا به لله عزوجل و لرسوله ، فتقدمنى اصحبى و تخلفت بعدهم لما اراد الله عزوجل فانزل الله فینا (من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینظر و ما بدلوا تبدیلا) و من قضى نحبه حمزه و جعفر و عبیده و انا و الله المنتظر ....
(267)

شورش  
در جریان فتنه و شورش مردم علیه ابن عفّان ، من كاملاً خاموش بودم و از نفى و اثبات هیچ نگفتم و این بدان جهت بود كه وى را آزموده بودم و مى دانستم كه در وى صفاتى ریشه دوانده و سر تا پاى وجودش را فراگرفته (و به گونه اى حاد و گزنده گشته است ) كه حتى كسانى كه دور از او به سر مى برند به تنگ خواهند آمد، چه رسد به نزدیكان ، اخلاق (و رفتار زشت ) او سبب خلع و قتل او گردید. و خدا مى داند كه من از این قضایا بركنار بودم و از آن پیشامد ناخرسندم .
سرنوشت عثمان گویى از قرنها نخستین معلوم بوده است و
علم آن نزد خدا در كتاب سرنوشت به ثبت رسیده بود و خدا نه گم مى كند و نه فراموش .(268)
بدریان او را بى پناه رها كردند و مصریان او را كشتند.
به خدا سوگند من نه امر كردم و نه از آن نهى نمودم ؛ چه اینكه اگر امر كرده بودم همانا قاتل وى محسوب مى شدم و اگر از آن نهى كرده بودم یارى دهنده او به شمار مى آمدم . قصه عثمان طورى بود كه نه عیان و آشكار او نفعى مى داد و نه خبر آن شفا مى بخشید جز اینكه آن كس كه او را یارى كرد و از وى حمایت ، نمى تواند بگوید من بهتر از كسانى هستم كه او ار تنها گذاشتند، و آن كس كه او را رها كرد نمى تواند بگوید آن كس كه به او یارى رساند بهتر از من است .
من كلام جامع را در خصوص كار او بگویم : او خودخواهى كرد و بد خودخواهى كرد و شما جزع كردید كه آن نیز بد بود. بى تابى كردید و بد بى تابى كردید. خداوند میان او و شما حكم كند.
به خدا سوگند در خون عثمان هیچ اتهامى دامنگیر من نیست . من مسلمانى از گروه مهاجر بودم كه در خانه خود نشسته بودم . شما پس از كشتن او نزد من آمدید تا با من بیعت كنید، اما من نپذیرفتم و از قبول آن امتناع كردم و دست خود را پس كشیدم ، شما آن را پیش كشیدید. من كه باز كردم شما بیشتر كشیدید. براى بیعت با من بر سر من ریختید چونان شتران تشنه كه به آبشخور هجوم برند، تنه به همدیگر مى زدید. ازدحام مردم چنان بود كه بیم آن مى رفت كه كشته شوم و ترس آن بود كه عده اى (در زیر فشار جمعیت ) تلف شوند. بند نعلینها از هجوم جمعیت پاره شد. شور و شادى مردم براى بیعت به حدى بود كه خردسالان را بر دوش گرفته بودند تا امكان بیعت برایشان فراهم گردد. سالمندان با پاى لرزان به پیش مى آمدند و بیماران و ناتوانان نیز كشان كشان خود را به جلو مى كشیدند ... آنگاه گفتند:
با ما بر طریقه ابوبكر و عمر بیعت كن و ما جز تو كسى را نداریم و به غیر تو خرسند نیستیم . بیعت ما را بپذیر تا پراكنده نگردیم و اختلاف نكنیم .
اما من بر اجراى كتاب خدا و سنت رسول گرامى با شما بیعت كردم و هر كس كه به دلخواه خود بیعت كرد از او پذیرفتم و هر كه از بیعت خوددارى كرد او را رها ساختم .
قال على (ع ): ... اما امر عثمان فكانه علم من القرون الاولى (علمها عند ربى فى كتاب لایضل ربى و لاینسى ) خذله اهل بدر و قتله اهل مصر و الله ما امرت و لانهیت و لو اننى امرت كنت قاتلا و لو اننى نهیت كنت ناصرا و كان الامر الینفع فیه العیان و لایشفى منه الخبر غیر ان من نصره لایستطیع ان یقول : خذله من انا خیر منه و لایستطیع من خذله ان یقول : نصره من هو خیر منى .
وانا جامع امره : استاثر فاسا الاثره و جزعتم فاساتم الجزع و الله یحكم بیننا و بینه . و الله ما یلزمنى فى دم عثمان تهمه ما كنت الا رجلا من المسلمین المهاجرین فى بیتى .
فلما قتلتوه (عثمان ) اتیتمونى تبایعونى فابیت علیكم و ابیتم على فقبضت یدى فبسطتوها و بسطتها فمددتموها ثم تداككتم على تداك الابل الهیم على حیاضها یوم ورودها حتى ظننت انكم قاتلى و ان بعضكم قاتل بعض ‍ حتى انقطعت النعل و سقط الردا و وطى الضعیف . و بلغ من سرور الناس ‍ ببیعتهم ایاى ان حمل الیها الصغیر و هدج ایها الكبیر و تحامل الیها العلیل و حسرت لها الكعاب فقالوا:
بایعنا على ما بویع علیه ابوبكر و عمر فانا لانجد غیرك و لانرضى الا بك فبایعنا لانفترق و لانختلف .
فبایعتكم على كتاب الله و سنه نبیه و دعوت الناس الى بیعتى فمن بایعنى طائعا قبلت منه و من ابى تركته




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 دی 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin