تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی



افسوس  
(ابوبكر در شرایطى ) جامه خلافت را بر تن كرد كه خود مى دانست منت براى خلافت (از جهت كمالات علمى و عملى ) چون محور آسیا هستم و سیل علوم و معارف از چمه پرجوش سینه من سرازیر است . فتح قله هاى رفیع (دانش و توانایى من ) با پرواز هیچ تیز پروازى میسّر نیست (اما با اینهمه ) جامه خلافت را رها كردم و از تصدى آن كناره گرفتم و با خود مى اندیشیدم كه چه كنم : آنیا با دست خالى بى آنكه یاورى داشته باشم ، به پا خیزم و حق خود را مطالبه نایم ؟ یا آنكه بر تاریكى كورى و گمراهى مردم شكیبایى پیشه سازم ؟!
شرایط به گونه اى بود كه آدمى را فرسوده مى ساخت و سنگینى آن كودكان را پیر مى كرد! و مؤ من متعهد را چاره اى نبود، جر آنكه پیوسته در رنج و تعب سر كند تا مرگ او را دریابد (در این حال ) دیدم شكیبایى خردمندى است ، پس صبر كردم در حالى كه گویا خار در چشمانم باشد و استخوان در گلویم و خود مى دیدم كه میراثم را به تاراج مى برند ....
قال على (ع ): ... اما و الله لقد تقمصها ابن قحافه و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا ینحدر عنى السیل و لایرقى الى الطیر.
فسدلت دونها ثوبا و طویت عنا كشحا. و طفقت ارتئى بین ان اصول بید جذا او اصبر على طخیه عمیا؟!
یهرم فیها الكبیر و یشیب فیها الصغیر و یكدح فیها مومن حتى یلقى ربه فرایت ان الصبر على هاتا احجى فصبرت و فى العین قذى و فى الحلق شجا ارى تراث نهبا ....(244)

پیشواى قریش  
(در گیرودار واقعه سقیفه سخنى از انصار شنیده شد كه ) گفتند:
اینك كه ولایت را به على تسلیم نمى كنید، پس دوست ما (سعد بن عباده انصارى ) براى تصدى خلافت سزاوارتر است !.
به خدا سوگند، نمى دانم به چه كسى شكایت برم ؟ زیرا انصار یا در حق خود ظلم كردند و یا در حق من ستم روا داشتند. آرى در حق من ستم كردند و من مظلوم واقع شدم .
در پاسخ انصار، یك نفر از قریش گفت : (مقام خلافت به انصار نمى رسد)؛ چه اینكه پیامبر خدا(ص ) فرموده است :
ائمه و پیشوایان از قریشخواهند بود.
بدین گونه و با طرح این سخن ، انصار را از تصاحب قدرت بركنار داشتند و حق مرا نیز ضایع كردند.
سپس یك دسته نزد من آمدند و اعلام پشتیبانى نمودند كه از جمله آنان : پسران سعید، مقداد بن اسود، ابوذر غفارى ، عمار بن یاسر، سلمان فارسى ، زبیر بن عوام ، براء بن عازب بودند.
به آنان گفتم : رسول خدا(ص ) به من سفارشى فرموده است (صبر و خویشتن دارى در این مرحله ) كه از فرمان او سرپیچى نخواهم كرد. به خدا سوگند هر بلایى بر سرم فرود آید، دست از اطاعت و خضوع در برابر فرمان خدا و وصیت پیامبر او بر نخواهم داشت ، و چنانچه ریسمان بر گردنم اندازند و به هر سو كشند، باز در راه انجام دادن وظیفه ایستادگى و مقاومت خواهم كرد.
قال على (ع ): قالوا اما اذا لم تسلموها لعلى فصاحبنا احق لها من غیره . فوالله ماادرى الى من اشكو؟ اما ان تكون الانصار ظلمت حقها و اما ان یكونوا ظلمونى حقى ، بلى حقى الماخوذ و انا المظلوم .
فقال قائل قریش : ان نبى الله قال :
الائمه من قریش . فدفعوا الانصار عن دعوتها و منعونى حقى منها.
فاتانى رهط یعرضون على النصر، منهم ، ابنا سعید و المقداد بن الاسود و ابوذر الغفارى و عمار بن یاسر و سلمان الفارسى و الزبیر بن العوام و البرا بن عازب .
فقلت لهم : ان عندى من نبى الله الى وصیه لست اخالفه عما امرنى به فوالله الو خرمونى بانفى لا قررت لله تعالى سمعا و طاعه .
(245)
حفظ اسلام 
1 پس از وفات پیامبر بسیارى از مردم به شك و تردید افتادند و سران بعضى از قبایل به تكاپو افتادند و با عدم لیاقت و شایستگى ، در امر خلافت طمع كرده و داعیه دهبرى سردادند. هر قومى مى گفت : جانشین رسول خدا(ص ) باید از میان ما تعیین شود و ....
2 من وقتى دیدم گروهى از دین اسلام روى برتافتند و مردم را به محو آیین محمد و نابودى كیش ابراهیم فرا مى خوانند
(246) ترسیدم كه اگر من اینك به اسلام و مسلمانان یارى نرسانم در بنیان دین رخنه و ویرانى پدید آید و این بناى عظیم فرو ریزد. این مصیبت نزد من بزرگتر از آن بود كه فوت زمامدارى و ولایت امور شما كه تنها متاع اندك چند روزه دنیا است و سپس ‍ مانند ابر از میان مى رود و از هم فرو مى پاشد. پس در این هنگام با مردم همراه شدم و با مسلمانان همگام گشتم تا باطل از میان رفت و بلندى كلام خدا آشكار شد.
1 قال على (ع ): ... فقد ارتاب كثیر من الناس بعد وفاه النبى و طمع فى الامر بعده من لیس له باهل . فقال كل قوم : منا امیر ....(247)
2 ... فلما رایت راجعه الناس قد رجعت من الاسلام تدعو الى محو دین محمد و مله ابراهیم حشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ارى فیه ثلما و هدما تكون المصیبه على فیه اعظم من فوت ولایه اموركم التى انما هى متاع ایام قلائل ثم تزول و تتقشع كما یزول و یتقشع السحاب فنهضت مع القوم فى تلك الاحداث حتى رهق الباطل و كانت كلمه الله هى العلیا ....
(248) رئیس تیره خزرج 
هنگامى كه سعد بن عباده دید مردم با ابوبكر بیعت مى كنند، بانگ برداشت :
اى مردم ! من در صدد تحصیل زمامدارى برنیامدم مگر وقتى كه دیدم شما آن را از على دریغ كرده اید. اما این (اعلان مى كنم ) تا او بیعت نكند من با هیچ كس بیعت نخواهم كرد. و شاید اگر او هم بیعت كند، من چنین نكنم .
سپس بر مركب خود سوار شد و به سرزمین
حوران رفت و بى آنكه بیعت كند همانجا در سرایى به سر برد و به گونه اى مرموز كشته شد.(249)
فروة بن عمر انصارى كه رسول خدا(ص ) را (در جنگها) با دو اسب یارى مى كرد و از درآمد انبوه باغهاى خود كه هزار (اصله درخت ) بود، خرما مى خرید و به مسكینان تصدیق مى كرد؛ برخاست و گفت : اى گروه قریش ! آیا در میان خود كسى را سراغ دارید كه همچون على شایستگى و لیاقت خلافت را داشته باشد؟
قیس ، به سخن آمد و در پاسخ او گفت : نه ، در میان ما كسى نیست كه آنچه على داراست ، واجد باشد. دگر باره پرسید: آیا ویژگیهایى در شخص على مى بینید كه در دیگرى نباشد؟ گفت : آرى . آنگاه
فروة گفت : پس چه چیز شما را از یارى و انتخاب وى بازداشته است ؟!
قیس پاسخ داد: اجتماع مردم بر پذیرش ابوبكر!
فروة گفت : به خدا سوگند كه مطابق خوى و شیوه خود عمل كردید و سنت و سیره پیامبر خود را رها نمودید؛ اگر امر ولایت را در دودمان پیامبر خود قرار داده بودید، از زمین و آسمان ، نعمت و بركت شما را فرا مى گرفت .
قال على (ع ): ... و لقد كان سعد (بن عبادة ) لما راى الناس یبایعون ابابكر نادى :
ایها الناس انى و الله ما اردتها (الولایه ) حتى رایتكم تصرفونها عن على و لا ابایعكم حتى یبایع على و لعلى لاافعل و ان بایع . ثم ركب دابته و اتى (حوران ) و اقام فى خان حتى هلك و لم یبایع .
و قام فروة بن عمر الانصارى و كان یقود مع رسول الله (ص ) فرسین و یصرع
(250) الفا و یشترى تمرا فیتصدق به على المساكین فنادى : یا معشر قریش ! اخبرونى هل فیكم رجل تحل له الخلافه و فیه ما فى على ؟ فقال قیس بن مخرمه الزهرى : لیس فینامن فیه ما فى على . فقال له : صدقت فهل فى على ما لیس فى احد منكم ؟ قال : نعم . قال : فما یصدكم عنه ؟ قال : اجتماع الناس على ابى بكر. قال : اما والله ائن اصبتم سنتكم لقد اخطاتم سنع نبیكم و لو جعلتموها فى اهل بیت نبیكم لاكلتم من فوقكم ومن تحت ارجلكم ....(251)
برخلاف انتظار 
1 كسى كه پس از پیامبر خدا(ص ) زمام امور را بر كف گرفت ، هر روز كه مرا مى دید زبان به اعتذار مى گشود و از من عذرخواهى مى كرد و مسؤ ولیّت غصب حق من و شكستن بیعت را به گردن دیگرى مى انداخت و از منت حلالیت مى طلبید.
من پیش خود مى گفتم : دوران چند روزه ریاست او كه سپرى گشت ، (خود به خود) حقى كه خداوند براى من قرار داده است به سهولت به من باز خواهد گشت ، بى آنكه در اسلام نوپا، اسلامى كه به عهد جاهلیت نزدیك است (و خطر ارتداد آن را تهدید مى كند) رخنه و شكاف ایجاد گردد و بى آنكه من بستر نزاع گسترده باشم و این و آن را به منازعه كشانده باشم تا در نتیجه یكى به حمایت از من و دیگرى به مخالفت با من پردازد و گفتگوها از دایده سخن به میدان عمل كشیده شود، بویژه آنكه شمارى از خاصّان یاران پیامبر كه من آنها را به خوبى و دیانت مى شناختم آشكارا و نهان اظهار پشتیبانى كرده بودند و به من پیشنهاد حمایت داده بودند تا برخیزم و حق خود را باز ستانم . اما هر بار من آنها را به صبر و آرامش فرا مى خواندم و امید بازگشت حق خویش را بدون جنگ و خونریزى به آنها نوید مى دادم ....
2 ... تا اینكه عمر او به سر آمد. اگر روابط مخصوص او با عمر نبود و از پیش با هم تبانى نكرده بودن گمان نمى كنم كه ابوبكر آن را از من دریغ مى داشت ؛ چه اینكه او گفتار رسول گرامى (ص ) را آنگاه كه من و خالد بن ولید را رهسپار یمن كرده بود، خطاب به
بریده اسلمى شنیده بود و به یاد داشت . آن روز پیامبر خدا به ما فرمود:
اگر میان شما جدایى افتاد پس هر كس آنچه به نظرش مى رسد و آن را صحیح مى داند عمل كند. و اگر با هم مجتمع بودید پس آنچه على مى گوید برگزینید و به راءى او عمل كنید ... او ولى شما و سرپرست شما پس از من خواهد بود.
این سخن پیامبر خدا(ص ) را هم ابوبكر و هم عمر شنیده بودند. این هم بریده كه هم اكنون زنده است (مى توانید از او بپرسید).
اما او چنین نكرد بلكه همین كه نشانه هاى مرگ را در خود مشاهده كرد كس ‍ نزد عمر فرستاد و او را عهده دار ولایت و خلافت كرد.
3 ... جاى بسى حیرت و شگفتى است از كسى كه در زمان حیات خود، بارها فسخ بیعت را از مردم درخواست نموده و گفته است : (اقیونى فلست بخیركم و على فیكم ) حال چگونه است كه در واپسین دم زندگانى خود، خلافت را به رفیقش مى سپارد؟!
قال على (ع ): ... فان القائم بعد النبى كان یلقانى معتذرا فى كل ایامه و یلزم عیره ما ارتكبه من اخذ حقى و نقض بیعتى و یسالنى تحلیله فكنت اقول : تنقضى ایامه ثم یرجع الى حقى الذى جعله الله لى عفوا هنیئا من غیر ان احدث فى الاسلام مع حدوثه و قرب عهده بالجاهلیه حدثا فى طلب حقى بمنازعه لعل فالنا یقول فیها: نعم و فالنا یقول : لا، فیوول ذلك من القول الى الفعل و جماعه من خواص اصحاب محمد اعرفهم بالنصح لله و لرسوله و لكتابه و دینه الاسلام ، یاتونى عودا و بدا و علانیه و سرا فیدعوننى الى اخذ حقى و یبذلون انفسهم فى نصرتى لیودوا الى بذلك بیعتى فى اعناقهم فاقول رویدا و صبر قلیلا لعل الله یاتینى بذلك عفوا بلا منازعه و لا اراقه الدماء ....(252)
2 ... حتى اذا احتضر قلت فى نفسى : لیس یعدل بهذا المر عنى و لولا خاصه بینه و بین عمر امر كانا رضیاه بینهما، لظننت انه لایعدله عنى . و قد سمع قول النبى لبریده الاسلمى حین بعثنى و خالد بن الولید الى الیمن و قال : اذا افترقتما فكل واحد منكما على حیاله و اذا اجتمعتما فعلى علیكم جمیعا ... انه ولیكم بعدى سمعها ابوبكر و عمر و هذا بریده حى لم یمت .
(253)
3 ... فیا عجبا بینا هو یستقیلها فى حیاته ! اذ عقدها لاخر بعد وفاته ....
(254)





نوشته شده در تاریخ جمعه 18 آذر 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin