تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

مرگ نجاشى  
وقتى جبرئیل بر پیامبر خدا فرود آمد و خبر مرگ نجاشى (پادشاه حبشه ) را به وى ابلاغ كرد، رسول خدا از شدت اندوه گریستو به اصحاب خود فرمود:
برادر شما
اصحمه (نجاشى ) در گذشته است . سپس خود به جبانه (صحرا یا گورستان ) تشریف برد و از همانجا بر او نماز گزارد، و هفت تكبیر گفت . خداوند همه بلندیهاى زمین را در برابر دیدگان او پست و هموار ساخت تا جنازه نجاشى را كه در حبشه بود، به چشم دید.
ععن على قال : ان رسول الله (ص ) لما اتاه جبرئیل بنعى النجاشى ، بكى بكا حزین علیه و قال : ان اخاكم اصحمه (و هو اسم النجاشى ) مات ثم خرج الى الجبانه و صلى علیه و كبر سبعا فخفض الله له كل مرتفع حتى راى جنازته و هو بالحبشه .(146)
زندانى  
... اموات با او به سخن مى نشستند و به ساخت شریفش دست حاجت دراز مى كردند و از آنچه بیم داشتند، بدو پناه مى بردند:
یك روز، پس از آنكه با اصحاب خود نماز گزارد، فرمود:
آیا در اینجاكسى از تیره بنى نجار هست ؟ هم اینك شخصى از این قبیله جلو در بهشت زندانى گشته است و به وى اجازه ورود نداده اند؛ زیرا به فلان شخص یهودى سه درهم بدهى دارد. با آنكه مدیون ، در راه خدا كشته شده بود.
قال على (ع ):... و لقد كلمه الموتى من بعد موتهم و استغاثوه مما خافوا تبعته و لقد صلى باصحابه ذات فقال : ما هاهنا من بنى النجار احد و صاحبهم محتبس على باب الجنه بثلاثه دراهم لفلان الیهودى و كان شهیدا؟(147)
فصل سوم : از همسر و فرزندان 
خواستگارى  
آغاز 
روزى خدمتكارم از من پرسید: آیا از خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟ گفتم : نه .(148)
گفت : كسانى وى را از پدرش خواسته اند. اما تعجب است كه پا پیش ‍ نمى گذارى و فاطمه را از رسول خدا(ص ) نمى خواهى ؟!
گفتم : من چیزى ندارم كه با آن تشكیل خانواده دهم .
گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزویج خواهد كرد.
به خدا سوگند، آن كنیز، چندان در گوش من خواند تا جراءت اقدام را در من پدید آورد. و مرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم .
قال على : خطبت فاطمه الى رسول الله (ص ) فقالت لى مولاه : هل علمت ان فاطمه قد خطبت الى رسول الله (ص ) ؟
قلت : لا .
قالت : فقد خطبت ، فما یمنعك ان تاتى رسول الله (ص ) فیزوجك ؟ فقلت و عندى شى اتزویج به ؟ قالت : انك ان جئت الى رسول الله (ص ) زوجك . فوالله ما زالت ترجینى ....
(149)
كابین  
... هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم ، مجذوب حشمت و حرمت رسول خدا(ص ) شدم و خاموش در برابر او نشستم ؛ بخدا قسم ، كلمه اى بر زبانم جارى نشد.
رسول خدا(ص ) كه چینن دید پرسید: چه مى خواهى ؟ آیا حاجتى دارى ؟
من همچنان خاموش ماندم و چیزى نگفتم . دوباره پرسید، و من باز ساكت بودم . تا اینكه براى بار سوم گفت :
شاید براى خواستگارى فاطمه آمده اى )؟
گفتم : آرى ، فرمود: آیا جیزى دراى كه آن را كابین زهرا سازى ؟
گفتم : نه ، یا رسول الله (ص ).
فرمود: زرهى را كه به تو داده بودم ، چه كردى ؟
گفتم : دارم ، اما چندان ارزشى ندارد و بیش از چهار صد درهم بها ندارد.
فرمود: همان را كابین فاطمه قرار بده و بهایش را نزد من بفرست .
قال على (ع ):... حتى دخلت على رسول الله (ص ) و كانت له جلاله و هیبه فلما قعدت بین یدیه افحمت فو الله ما استطعت ان اتكلم .
فقال : ما جا بك ؟ الك حاجه ؟ فسكت .
فقال : لعلك حئت تخطب فاطمه ؟ فلت : نعم ، قال : فهل عندك من شى تستحلها به ؟
قلت : لا و الله یا رسول الله (ص )! فقال : ما فعلت الدرع التى سلحتكها؟ فقلت : عندى و الذى نفسى بیده انها لحطیمیه ، ما ثمنها الا اربعماثه درهم .
قال : قد زوجتكها، فابعث فانها كانت لصداق بنت رسول الله (ص ).
(150)جهاز مختصر 
... من برخاستم و زره را فروختم و پول آن را به خدمت آوردم و در دامنش ‍ ریختم .
حضرت از من نپرسید كه چند درهم است و من نیز چیزى نگفتم . سپسبلال را صدا زد و مشتى از آن درهمها را به او داد و فرمود: با این پول براى فاطمه عطریات تهیه كن .
بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفتو به ابوبكر داد و فرمود: از لباس و اثاث منزل آنچه مورد نیاز است خریدارى كن . عمار یاسر و تنى چند از اصحاب را هم همراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند و هر یك چیزى زا مى پسندید و ضرورى مى دانست ، به ابوبكر نشان مى داد و با موافقت او مى خرید. از چیزهایى كه آن روز خریدند:
پیراهنى به بهاى هفت درهم و جارقدى به چهار درهم ، قطیفه مشكى بافت خیبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رویه شده بود كه یكى از لیف خرما و دیگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علف
اذخر (گیاه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. و پرده اى پبشمین و یك قطعه حصیر، بافت هجر (مركز بحرین آن زمان ) و آسیاب دستى و كاسه اى براى دوشیدن شیر و مشمى براى آب و ابریقى قیر اندود و سبویى بزرگ و سیز رنگ و تعدادى كوزه گلى .
اشیاء خریدارى شده را نزد رسول الله (ص ) آوردند. حضرت همین طور كه جهاز دخترش را مى دید و آن ها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت :
خدا به اهل بیت بركت دهد.
قال على (ع ):... قال رسول الله (ص ) قم فبع الدرع ، فقمت فبعته و اخذت الثمن و دخلت على رسول الله (ص ) فسكبت الدرهم فى ححره فلم یسالنى كم هى ؟ و لا انا اخبرته ، ثم قبض قبضه و دعا بلالا فاعطاه فقال : ابتعغ لفاطمه طیبا، ثم قبض رسول الله (ص ) من الدراهم بكلتا یدیه فاعطاه ابابكر و قال : ابتع لفاطمه ما یصلحها من ثیاب و اثاث البیت و اردفه بعمار بن یاسر و بعده من اصحابه . فحضروا السوق فكانوا یعترضون الشى مما یصلح فلا یشترونه حتى یعرضوه على ابى بكر فان استصلحه اشتروه .
فكان مما اشتروه : قمیص بسبعه دراهم و خمار باربعه دراهم و قطیفه سودا خیبریه و سریر مزمل بشریط و فراشین من خیش مصر حشو احدهما لیف و حشو الاخر من صوف و اربع مرافق من ادم الطائف حشوها اذخر و ستر من صوف و حصیر هجرى و رحى للید و مخضب من نحاس و سقا من ادم و قعب للبن و شن للما و مطهره مزفته و جره خضرا و كیزان خزف .
حتى اذا استكمل الشرا حمل ابوبكر بعض المتاع و حمل اصحاب رسول الله (ص ) الذین كانوا معه الباقى فلما عرض المتاع على رسول الله (ص ) جعل یقلبه بیده و یقول :
بارك الله الاهل البیت .(151)
جشن عروسى 
یك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پیامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در این مدت صحبتى از فاطمه به میان نیامد. تا اینكه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آیا نمى خواهى كه ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوییم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، با حضرتش گفتگو كنیم ؟
گفتم : آرى چنین كنید.
آنها نزد پیامبر خدا(ص ) رفتند، و از آن میان
ام ایمن گفت : اى فرستاده خدا! اگر خدیجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشن مى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستید تا هم دیده زهرا به جمال شویش روشن گردد و سر و سامانى بگیرد و هم ما از این پیوند فرخنده شادمان گردیم ؟ اتفاقا على هم چنین خواسته است .
پیغمبر فرمود: پس چرا على چیزى نگفت ؟ ما منتظر بودیم تا او خود همسرش را بخواهد.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع من بود.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود:
چه كسانى اینجا حاضرند؟
ام سلمه گفت : من و زینب و فلانى و فلانى ...
فرمود: پس هم اكنون حجره اى براى دختر و پسر عمویم آماده كنید. ام سلمه پرسید: كدام حجره ؟ فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخیزند و مقدمات جشن عروسى را آماده كنند.
قال على (ع ):... فاقمت قعد ذلك شهرا اصلى مع رسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذكر شیئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسول الله (ص ) الا نطلب لك من رسول الله (ص ) دخول فاطمه علیك ؟ فقلت افعلن ، فدخلن علیه فقالت ام ایمن : یا رسول الله (ص )! لو ان خدیجه باقیه لقرت عینها بزفاف فاطمه و ان علیا یرید اهله ، فقر عین فاطمه ببعلها و اجمع شملها و قر عیوننا بذلك .
فقال : فما بال على لایطلب منى زوجته ؟ فقد كنا نتوقع ذلك منه ...
فقلت : الحیاه یمنعنى یا رسول الله (ص ) .
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زینب و هذه فلانه و فلانه ، فقال رسول الله (ص ) هیئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بیتا.
فقالت ام سلمه : فى الى حجره یا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتك و امر نساه ان یزین و یصلحن من شانها....
(152)
عطر ویژه 
ام سلمه نزد فاطمه رفت از وى پرسید: آیا از عطریات و بوى خوش ‍ چیزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و با خود شیشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در كف دست ام سلمه ریخت . ام سلمه گفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوییده بودم . از فاطمه پرسیدم : این بوى خوش را از كجا تهیه كردى ؟
فرمود:
هنگامى كه دحیه كلبى به دیدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زیر اندزى براى عموى خود بگسترم ، دحیه بر آن مى نشست و چون برمى خاست از لباسهایش چیزى فرو مى ریخت و من به امر پدرم آنها را جمع كرده و درون این شیشه نگهدارى مى نمودم .
(بعدها) این جهت را از رسول خدا پرسیدم ، فرمود: او دحیه كلبى نبود، بلكه جبرئیل بو كه شبیه او به دیدارم مى آمد. و آنچه از بالهاى او فرو مى ریخت ، عنبر بود.
قال على (ع ):... قالت ام سلمه : فسالت فاطمه ، هل عندك طیب ادخر تیه لنفسك ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسكبت منها فى راحتى فشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : كان دحیه الكلبى یدخل على رسول الله (ص ) فیقول لى یا فاطمه ؟
هات الوساده فاطر حیها لعمك فاطرح له الوساده فیجلس علیها، فاذات نهض سقط من بین ثیابه شى فیامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلك ، فقال : هو عنبر یسقط من اجنحه جبرئیل .(153)


نام كتاب : خاطرات امیر مومنان

نام نویسنده : شعبان خان صنمى (صبورى )






نوشته شده در تاریخ شنبه 2 مهر 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin