تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

بهتر از خدمتگزار 
... فاطمه محبوبترین كس نزد پدر بود. او در خانه من آنقدر با مشك آب كشید كه بند مشك در سینه اش اثر گذاشت . آنقدر دستاس كرد كه دست او پینه بست . به قدرى خانه ار جارو كرد كه لباسهایش رنگ خاك گرفت و چندان هیزم زیر دیگ روشن كرد كه جامه اش سیاه شد. او از این جهت در زحمت و مشقت بسیار بود.
روزى به او گفتم : اى كاش از پدرت خادمى درخواست مى نمودى تا اندكى در برداشتن بار سنگین زندگى تو را یارى دهد؟!
فاطمه نزد پدر رفت دید جماعتى گرد او به صحبت نشسته اند. شرم مانع شد كه از وى چیزى بخواهد (بدون اظهار حاجت ) به خانه بازگشت .
پیغمبر دانست كه دخترش به منظور كارى نزد او آمده بود. بامداد دیگر به خانه ما آمد. آواز سلام او را شنیدیم اما از آنجا كه بستر خواب هنوز پهن بود، از شرم خاموش ماندیم و پاسخ نگفتیم . بار دو سلام كرد. و ما همچنان خاموش بودیم . باز سوم كه صداى او به سلام برخاست ، ترسیدیم اگر پاسخ نگوییم باز گردد چون عادت او چنین بو كه سه بار سلام مى گفت و اگر رخصت ورود نمى یافت باز مى گشت من سلام او را پاسخ گفتم و از او خواستم كه به خانه در آید. چیزى نگذشت كه حضرت بالاى سر ما نشست و آنگاه گفت : فاطمه ! دیروز از من چه مى خواستى ؟
من ترسیدم اگر پاسخ او را نگویم برخیزد و بازگردد... گفتم : اى فرستاده خدا... من به شما خواهم گفت . (داستان دیروز فاطمه چنین بود كه او از كار دشوار خانه رنج مى برد). مشكل آب و دستاس نان و رفت و روى خانه و... او را از پاى درآورده ، من به او گفتم تا نزد شما آید و (در صورت امكان ) خدمتكارى از شما بخواهد، شاید اندكى از بار سنگین او كاسته گردد.
پیامبر خدا(ص ) فرمود: آیا به شما چیزى نیاموزم كه از خدمتگزار بهتر باشد؟ سپس فرمود: هنگامى كه در بستر خواب رفتید، سى و سه بار خدا را تسبیح و سى و سه بار حمد و سى و چهار بار تكبیر بگویید....
قال على (ع ): انها (فاطمه ) كانت عندى و كانت من احب اهله الیه و انها استقت بالقربه حتى اثر فى صدرها و طحنت بالرحى حتى مجلت یداها و كسحت البیت حتى اغبرت ثیابها و اوقدت النار تحت القدر حتى تدخنت ثیابها فاصابها من ذلك ضرر شدید فقلت لها: لو اتیت اباك فسالتیه خادما یكفیك ضرما انت فیه من هذا العمل ؟!
فاتت النبى فوجدت عنده حداثا فاستحیت فانصرفت فعلم النبى انها جاءت لحاجه فغدا علینا رسول الله و نحن فى لفاعنا فقال : السلام علیكم فسكتنا و استحیینا لمكاننا ثم قال : السلام علیكم فسكتنا ثم قال : السلام علیكم فخشینا ان لم نرد علیه ان ینصرف و قد كان یفعل ذلك یسلم ثلاثا فان اذن له و الا انصرف فقلت : و علیك السلام یا رسول الله ! ادخل فدخل و جلس عند رؤ وسنا فقال : یا فاطمه ما كانت حاجتك امس عند محمد فخشیت ان لم نحبه ان یقوم فاخرجت راسى فقلت : امال والله اخبرك یا رسول الله انها استقت بالقربه حتى اثرت فى صدرها و جرت بالرحى حتى مجلت یداها و كسحت البیت حتى اغبرت ثیابها و اوفدت تحت القدر حتى تدخنت ثیابها. فقلت لها: لو اتیت اباك فسالتیه خادما یكفیك ضرما انت فیه من هذا العمل ، فقال :
افلا اعلمكا ما هو خیر لكما من الخادم ؟ اذا اخذتما منامكما فسبحا ثلاثا و ثالثینو احمد ثالثا و كبرا اربعا و ثلاثین ....(78)
فرصت طلایى 
شیوه پیامبر خدا(ص ) چنین بود كه اگر از او درخواستى مى شد و حضرتشبا آن موافق بود، پاسخ مثبت مى داد. چنانچه از آن خرسند نبود به سكوت مى گذراند و پاسخ منفى نمى داد.
یك روز كه در خدمت وى بودیم ، عربى صحرایى بر آن جناب وارد شد و تقاضایى كرد. حضرت ساكت شد و چیزى نگفت . مرد عرب درخواست خود را براى بار دوم تكرار كرد، باز حضرت خاموش ماند و پاسخى نداد. دفعه سوم مرد عرب تقاضا كرد و پیامبر سكوت كرد. (بر حاضران معلوم شد كه پیامبر خدا(ص ) اجابت خواهش او را صلاح نمى دانند). اما ناگهان گویا نظر پیامبر تغییر كرد و با چهره باز و روى گشاده فرمود:
هر حاجتى دارى ، بخواه (كه برآورده است ).
ما پیش خود گفتیم ، فرصت از این بهتر نمى شود، اگر این مرد عاقل و زیرك باشد، باید از این فرصت طلایى استفاده كند و از پیامبر خدا(ص ) ضمانت بهشت و سكونت همیشگى آن را درخواست كند.
اما او چنین نكرد بلكه به همین قانع شد كه بگوید:
یك شتر با جهاز كامل و اندكى توشه راه به من دهید.
حضرت پذیرفت و اعرابى ، حاجت روا بیرون شد، پس از رفتن او حضرت فرمود:
چقدر فاصله است بین درخواست این مرد و درخواستى كه آن پیرزن از حضرت موسى كرده بود؟ سپس به سخنان خود ادامه داد و گفت :
هنگامى كه حضرت موسى ماءموریت یافت كه قوم بنى اسرائیل را از دریا عبور دهد (و آنها را از ظلم و ستم فرعونیان برهاند و به سرزمین موعود برساند) حضرتش در پى اطاعت فرمان الهى ، قوم بنى اسرائیل را تا ساحل دریا به همراه خود برد، اما همین كه خواست آنها را از دریا عبور دهد متوجه شد كه اسبها از ورود به دریا خوددارى مى كنند و به عقب باز مى گردند. موسى از دیدن این صحنه شگفت زده شد و از پروردگار خود پرسید: خدایا چه شده است كه اسبها تمكین نمى كنند؟!
از جانب پروردگار به او پاسخ داده شد كه : تو هم اینك در كنار قبر یوسف صدیق هستى باید جنازه یوسف را نیز با خود حمل كنى .
این فرمان در شرایطى صادر شد كه آثار قبر یوسف كاملاً محو گشته بود و هیچ نشانه اى كه بتوان با آن قبر یوسف را شناسایى كرد وجود نداشت .
در اینجا حضرت موسى با مشكل مواجه شد و از هر كه پرسید اظهار بى اطلاعى كرد. تا اینكه به و گفتند: پیرزنى در این حوالى سكونت دارد شاید او از محل دفن یوسف باخبر باشد فرمود او را حاضر كردند. حضرت موسى از پیرزن خواست تا قبر یوسف را به او نشان دهد. پیرزن پذیرفت اما آن را مشروط به شرطى كرد كه موسى وفاى با آن شرط را تضمین كند.
خواسته پیرزن این بود كه : هم پایه موسى و در رتبه انبیا جایگاهى در بهشت داشته باشد موسى گفت : سكونت در بهشت تو را كافى است (اما درجه انبیا تقاضاى بزرگى است ) پیرزن نپذیرفت و سوگند یاد كرد كه جز به آنچه خواسته است ، خرسند نخواهد شد.
گفتگو میان آنان بالا گرفت . تا اینكه وحى بر موسى نازل شد كه : پیشنهاد او را بپذیرد و به وى گفته شد كه پذیرش خواهش پیرزن از رتبه او نخواهد كاست .
موسى پذیرفت و به او وعده و تضمین داد. پیرزن هم محل قبر یوسف را نشان داد.
عن امیر المومنین قال : كان النبى اذا سئل شیئا فاذا اراذ ان یفعله قال : نعم و اذا اراد ان لا یفعل سكت و كان لایقول لشى لا.
فاتاه اعرابى فساله فسكت ثم ساله فسكت ثم ساله فسكت . فقال : كهیئه المسترسل :
ما شئت یا اعرابى ؟
فقلنا الان یسال الجنه فقال الاعرابى :
اسالك ناقه و رحلها و زادا، قال : لك ذلك ، ثم قال : كم بین مساله الاعرابى و عجوز بنى اسرائیل ؟ ثم قال :
ان موسى لما امر ان یقطع البحر فانتهى الیه و ضربت (79) وجوه الدواب رجعت فقال موسى : یا رب ما لى ؟ قال : یا موسى انك عند قبر یوسف فاحمل عظامه و قد استوى القبر بالارض فسال موسى قومه : هل یدرى احد منكم این هو؟ قالو عجوز لعلها تعلم ، فقال لها: هل تعلمین ؟ قالت : نعم ، قال : عدلینا علیه ، قالت : لا و الله حتى تعطینى ما اسالك ! قال : ذلك لك ، قالت : فانى اسالك ان اكون معك فى الدرجه التى تكون فى الجنه ، قال : سلى الجنه ، قالت : لا و الله الا ان اكون معك فحعل موسى یراود، فاوحى الله الیه ان اعطها ذلك فانها لا تنقصك . فاعطاها و دلته على القبر.(80)

پایان شوم 
عده اى از متفذان مكه ، پیامبر خدا(ص ) را استهزا مى كردند و او را در انظار دیگران سبك جلوه مى دادند. استهزا بر آن حضرت بسیار تلخ و ناگوار بود، بویژه از آن جهت ه به دعوتش زیان مى رسانید و دلها را نسبت به اسلام سرد مى كرد. اما آن حضرت استقامت مى ورزید و به دعوت خویش ادامه مى داد. آنچه در زیر مى آید بیان سرانجم شوم آنان و هلاكت عبرت انگیز این انسانهاى فرومایه است كه از زبان امیرمومنان مى شنویم :
مسخره چى ها، وقتى كه از كار خود نتیجه اى نگرفتند، بر آن شدند تا نزد پیامبر خدا(ص ) بروند و با تهدید به قتل ، او را از ادامه كارش باز دارند. از این رو نزد او رفتند و گفتند:
اى محمد! ما تا ظهر امروز تو را مهلت مى دهیم ، چنانچه از ادعاى خود بازگشتى ، و از ادامه كار دست برداشتى در امان هستى ، در غیر این صورت تو را خواهیم كشت .
پیامبر خدا(ص ) به منزل رفت و در به روى خود ببست و با بارى از غم و اندوه در اندیشه فرو رفت (كه سرانجام كار او و این مردم به كجا خواهد كشید؟) در این بین فرشته وحى به همراه این آیه فرود آمد:
با صداى بلند آنچه را كه ماءمور گشته اى ، به مردم برسان و از گروه مشركان روى بگردان .(81)
پیغمبر از جبرئیل پرسید: من با استهزا كنندگان و تهدیدهاى ایشان چه كنم ؟!
جبرئیل گفت : ما خود آنها را به كیفر رساندیم !
پیغمبر: اما آنها هم اینك اینجا بودند....
جبرئیل : دیگر نیستند و طومار عمرشان براى همیشه درهم پیچیده ، تو با آزادى كامل به دعوت خویش ادامه بده .
عمده فرومیگن پنج تن بودند كه همه در یك روز و هر كدام به شیوه اى خاص ، به هلاكت رسیدند:
ولید بن مغیره هنگام عبور از جایى با تیر تراشیده اى برخورد كرد، تیر رگ دستش را درید و خون جارى شد. هر چه كردند، خون بند نیامد تا هلاك گردید.
عاص بن وائل از پى حاجتى به مكانى رفت . در بین راه سنگى از زیر پایش لغزید و از بلندى (كوهى ) به زیر سقوط كرد و تكه تكه شد.
اسود بن یغوث به استقبال پسرش كه از سفرى مى آمد، رفت (در بازگشت ) زیر درختى سایه گرفته بود كه ، جبرئیل سرش را به درخت كوبید، سرش تركید و بمرد.
اسود از غلامش كمك مى خواست و به او مى گفت : اى غلام ! این مرد را از من دور كن ! اما او مى گفت : من جز تو كسى را اینجا نمى بینم این تو هستى كه سرت را به درخت مى كوبى !
ابن طلاطله از خانه خارج شد و دچار باد سام شد، در اثر وزش باد چونان جبشیان تغییر شكل داد، چون به خانه بازگشت ، كسانش وى را نشناختند. هر چه گفت من فلانى هستم ، باور نكردند و بر او خشم گرفتند و وى را كشتند.
اسود بن حارث به نفرین پیامبر دچار گشت و بینایى خود را از كف بداد. رسول خدا(ص ) بر او نفرین كرده بو تا چشمانش كور شود و به داغ فرزند مبتلا گردد، همان روز كه از خانه خارج شد، نفرین پیامبر در حق او گیرا شد و همچنان با كورى و خوارى بزیست تا به داغ فرزند نیز گرفتار شد.
از ابتلاى
اسود چنین نیز روایت شده : ماهى شورى خورد و تشنه گردید. آب خواست ، به او خوراندند اما عطشش فرو ننشست ، دگر باره آب خواست به وى نوشاندند و سیراب نشد و چندان آب خورد تا شكمشبتركید و بمرد.
آخرین كلامى كه در لحظه مرگ از همه این افراد شنیده شد، این بود كه مى گفتند:
خداى محمد مرا كشت .
قال على :... ذلك انهم كانوا بین یدى رسول الله (ص ) فقالوا له : یا محمد! نتظر بك الى الظهر فان رجعت عن قولك و الا قتلناك فدخل النبى فى منزله فاغلق علیه بابه مغتما لقولهم جبرئیل عن الله ساعته فقال له : یا محمد! السلام یقرا علیك السلام و هو یقول :
اصرع بما تومر و اعرض عن المشركین ...
قال : یا جبرئیل كیف اصنع بالمستهزئین و ما اوعدونى ؟
قال له :
انا كفنناك المستهزئین .
قال : یا جبرئیل كانوا الساعه بین یدى .
قال : قد كفیتهم .....
... فقتل الله خمستهم كل واحد منهم بغیر قتله صاحبه فى یوم واحد. فاما الولید بن المغیره ، فمر بنبل لرجل من خزاعه قد راشه و وشعه فى الطریق فاصابه شظیه منه فانقطع اكحله حتى ادماه فمات و هو یقول : قتلنى رب محمد.
و اما العاص بن وائل فانه خرج فى حاجه له الى موضع فتدهده تحته حجر فسقط فتقطع قطعه قطعه فمات و هو یقول : قتلنى رب محمد.
و اما الاسود بن عبد یغوث فانه خرج یستقبل البنه زمعه فاستظل بشجره فاتاه جبرئیل فاخذ راسه فنطح به الشجره فقال لغلامه : امنع عنى هذا، فقال : ما ارى احدا یصنع بك شیئا الا نفسك . فقتله و هو یقول : قتلنى رب محمد.
و اما الاسود بن المطلب ؛ فان النبى دعا علیه ان یعمى الله بصره و ان یثكله ولده ، فلما كان ذلك الیوم خرج حتى صار الى موضع فاتاه جبرئیل بورقه خبضرا فضرب بها وجهه فعمى بقى حتى اثكله الله عزوجل ولده .
و اما الحارث بن الطالاطله فانه خرج من بیته فى السموم فتحول جبشیا فرجع الى اهله فقال : انا الحارث ، فغضبوا علیه فقتلوه و هو یقول : قتلنى رب محمد.
و روى ان الاسود بن الحارث اكل حوتا مالحا فاتاه العطش فلم یزل یشرب الما حتى انشق بطنه فمات و هو یقول : قتلنى رب محمد.
(82)

نام كتاب : خاطرات امیر مومنان

نام نویسنده : شعبان خان صنمى (صبورى )





نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin