تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

راز دانى رسول اكرم (ص ) 
رسول خدا(ص ) از امرى خبر مى داد كه از نظر مكانى با آنها فرسنگها فاصله داشت . حضرت در مدینه بود و از جنگ موته خبر مى داد جایى كه تا مدینه مسیر یك ماه راه فاصله داشت !
نبرد
موته را از همان جا براى ما وصف مى كرد و شمار كسانى كه در آن پیكار به شهادت رسیدند را بر مى شمرد.
بسیار اتفاق مى افتاد كسى نزد او مى آمد و پرسشى داشت ، حضرت مى فرمود: نخست تو از حاجت خود خبر مى دهى یا من بگویم كه به چه منظور آمده اى ؟ آنگاه به خواهش مرد سائل پرده از حاجت پنهان او برمى داشت .
مكیان را از اسرازشان باخبر مس ساخت به طورى كه هیچ نكته تاریك و مبهمى باریشان باقى نمى ماند، از جمله ، گفتگوى پنهانى
صفوان بن امیه با عمر بن وهب بود؛ میان آن دو حرفهایى در و بدل شد كه احدى از مضمون آن اگاه نبود. قصه هنگامى فاش شد كه عمیر از مكه به مدینه آمد، او چنین وانمومد كرد كه به انگیزه رهایى فرزندش (كه چندى پیش در جنگ بدر به دست مسلمانان اسیر گشته بود) رهسپار مدینه شده است و براى آزادى وى تلاش مى كند.
رسول خدا(ص ) به وى فرمود: دروغ مى گویى ، ت براى این كار نیامده اى (بلكه قصد شومى تو را به اینجا كشانده است ) به یاد دارى آنگاه كه با
صفوان در كعبه خلوت كرده بودید و به اتفاق هم در رثاى كشته شدگان بدر اشك حسرت مى ریختید؟! تو آنجا گفتى :
به خدا سوگند با وضعى كه محمد براى ما پیش آورده و عزیزانى كه از ما در جنگ بدر گرفته است ، مرگ براى ما از ادامه حیات بهتر است ، آیا پس زا كشته شدن مهتران و بزرگان قوم كه در چاههاى بدر ریخته شدند زندگانى گوارا خواهد بود؟! اگر مشكل بدهكارى و هزینه خانواده ام ، در میان نبود من خود به حیات محمد خاتمه مى دادم و تو را از این جهت آسوده مى ساختم .
رفیقت صفوان در پاسخ گفت :
مشكل قرضهاى تو با من ، دخترانت نیز با دختران من زیر یك یقف خواهند بود، اى نیك و بد هر چه هست براى همه آنها خواهد بود، تو نیز پذیرفتى و به او گفتى : پس این راز را پوشیده بدار و (هر جه زودتر) وسائل سفر را براى كشتن محمد فراهم ساز، آنگاه به قصد كشتن من به اینجا آمدى !
(كلام حضرت كه به اینجا رسید، عمیر شگفت زده گشت و چاره اى جز تصدیق رسول گرامى نداشت از این رو) به آن حضرت گفت :
راست گفتى اى فرستاده خدا! همین طور است من گواهى مى دهم كه خدایى جز معبود یكتا نیست و تو فرستاده او هستى .
و نظایر این قضیه در زندگانى رسول خدا(ص ) چندان فراوان است كه قابل شمارش نیست .
قال على :... محمد انبا عن موته و هو عنها غائب و وصف حربهم و من استشهد منهم و بینه و بینهم مسیره شهر و كان یاتیه الرجل یرید ان یساله عن شى فبقول : تقول او اقول ؟ فیقول : بل قل یا رسول الله (ص ) فیقول : جئتنى فى كذا و كذا حتى یفرغ من حاجته .
و لقد كان یخبر اهل باسرارهم بمكه حتى لایترك من اسرارهم شیئا.
منها: ما كان بین صفوان بن امیه و بین عمیر بن وهب اذا اتاه عمیر فقال : جئت فى فكاك ابنى فقال له : كذبت بل قلت لصفوان و قد اجتعتم فى الحطیم و ذكرتم قتلى بدر - و الله للموت خیرلنا من البقا مع ما صنع محمد بنا و هل حیاه بعد اهل القلیب ؟ فقلت انت :
لولا عیالى و دین على لارحتك من محمد. فقال صفوان : على ان اقضى دینك و ان اجعل بناتك مع بناتى یصیتهن ما یصیبهن من خیر او شر فقلت انت فاكتمها على و جهزنى حتى اذهب فاقتله فجئت لتقتلنى . فقال : صدقت یا رسول الله (ص )! فانا اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله (ص ). و اشباه هذا مما لا یحصى .(53)
اجیر 
روزى در مدینه سخت گرسنه شدم ؛ در پى یافتن كار به روستاهاى اطراف رفتم . در این بین با زنى برخورد كردم كه مقدارى كلوخ گرد آورده بود حدس ‍ زدم كه مى خواهد آنها را با آب بخیساند. به همین جهت نزد او رفتم و با او قرار گذاشتم كه در برابر هر دلو آب كه از چاه بكشم ، یك دانه خرما به من بدهد. شانزده دلو كشیدم و دستم تاول زد، پس قدرى آب خوردم و نزد او آمدم و با اشاره دست اجرت خود را طلب نمودم و او نیز شانزده دانه خرما شمرد و به من داد، سپس نزد پیامبر خدا(ص ) آمدم و موضوع را تعریف كردم و آن حضرت با من از آن خرماها خورد.
قال على (ع ): جعت یوما بالمدینه جوعا شدیدا فخرجت اطلب العمل فى عوالى المدینه فاذا بامراه قد جمعت مدارا فظنتها ترید بله فاتیتها فقاطعتها كل ذنوب على تمره ، فمددت (54) سته عشر ذنوبا حتى مجلت یداى ثم اتیت الما فاصبت منه ث اتنتها فقلت بكفى هكذا بین یدیها... فعدت لى سته عشره تمره فاتیت النبى فاخبرته فاكل معى منها.(55)
استغاثه طلبكار 
شتردارى ، یك نفر شتر به ابوجهل كه آن روز از قدرت و نفوذ فوق العاده اى برخوردار بود به نسیه فروخت ، ابوجهل در پرداخت ثمن آن مماطله مى كرد و هر بار كه مرد بیچاره براى وصول طلب خود مراجعه مى كرد با بى اعتنایى او مواجه مى گشت و نتیجه اى نمى گرفت .
یكى از فرومایگان ، به تمسخر از مرد طلبكار پرسید: دنبال كه مى گردى و چه حاجتى دارى ؟
گفت : از
عمرو بن هشام یعنى ابوجهل بابت فروش شتر طلبكارم (و او از پرداخت وجه آن امتناع مى كند).
گفت : در این شهر مردى هست كه از مظلومان دفاع مى كند. اگر بخواهى او را به تو نشان دهم . گفت : آرى (سپاسگزار خواهم شد).
مسخره چى پست (كه قصد توهین و تحقیر رسول خدا(ص ) را داشت ) شخص پیامبر را از دور، به او نمایاند و گفت : (او محمد است ) و ابوجهل از وى حرف شنوى دارد! برو و از وى یارى بخواه .
او بخوبى مى دانست ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر است و این در حالى بود كه بارها گفته است :
اى كاش روزى فرا رسد و محمد خواهشى از من داشته باشد، آن وقت خواهد دید كه چگونه او را بازیچه خود قرار دهم و دست رد بر سینه اش كوبم !
مرد بیچاره (كه فكر مى كرد پشت و پناهى در این شهر یافته است و به راستى حرف محمد نزد ابوجهل بها و ارزش دارد) خود را به پیامبر رسانید و حاجت خود را بیان كرد و گفت :
محمد! شنیده ام میان تو و ابوجهل رفاقت و صداقت برقرار است . اگر ممكن است بین ما وساطت كنى و پولى كه از او طلب دارم بستانى ؟
رسول خدا(ص ) (بى درنگ ) برخاست و همراه وى به خانه ابوجهل رفت و از او خواست كه هر چه زودتر طلب آن مرد را بپردازد!
(56)
ابوجهل پذیرفت و با سرعت رفت و بدهى خود را تمام و كمال آورد و تقدیم كرد! دوستانش (كه شاهد ماجرا بودند و انتظار چنین چیزى را نداشتند) به وى گفتند: معلوم مى شود كه از محمد ترسیدى ؟ (تو كه آرزوى چنین روزى را در دل داشتى چه شد كه با این سرعت تسلیم وى شدى ؟) ابوجهل گفت : هنگامى كه محمد به طرف من آمد دیدم در سمت راست او مردانى مجهز به سرنیزه و همگى گوش به فرمان او ایستاده اند در سمت چپ او دو اژدهاى بزرگ دهان گشوده اند و دندانهایشان را به هم مى سایند، و از چشمانشان لهیب آتش زبانه مى كشد. دیدم اگر بخواهم امتناع كنم ، یا توسط آن مردان جنگجو شكمم دریده خواهد شد و یا اینكه طعمه آن دو اژدها خواهم شد. (این بود كه تسلیم شدم و به خواسته او گردن نهادم ).
عن على قال : ان رجلا كان یطالب اباجهل بن هشام بدین ثمن جزور قد اشتراه فاشتغل عنه و جلس یشرب فطلبه الرجل فلم یقدر علیه فقال له بعض المسنهزئین : من تطلب ؟ قال عمرو بن هشام یعنى اباجهل لى علیه دین ، قال : فادلك على من سیتخرج الحقوق ؟ قال : نعم ، فدله على النبى و كان ابوجهل یقول لیت لمحمد الى حاجه فاسخر به وارده فاتى الرجل النبى فقال له : یا محمد! بلغنى ان بینك و بین عمرو بن هشام حسن صداقه و انا استشفع بك الیه .
فقام معه رسول الله (ص ) فاتى بابه فقال له : قم یا اباجهل فاد الى الرجل حقه و انما كناه اباجهل ذلك الیوم قام مسرعا حتى ادى الیه حقه فلما رجع الى مجلسه ، قال له بعض اصحابه : فعلت ذلك فرقا من محمد؟! قال : ویحكم اعذرونى انه لما اقبل رایت عن یمینه رجالا بایدیهم حراب تتلالو و عن یساره ثعبانین تصطك اسنانهما و تلمع النیران من ابصارهما، لو امتنعت لم امن ان یبعجوا بالحراب بطنى و یقضمنى الثعبانان .
(57)

تصحیح دعا 
در مقام دعا گفتم : خدایا مرا نیازمند هیچ یك از بندگانت نكن .
پیامبر خدا(ص ) (شنید و) گفت : یا على ! چنین مگوى ، زیرا هیچ كس نیست كه نیازمند مردم نباشد. گفتم : پس چه بگویم ؟!
فرمود: بگو: خدایا! مرا نیازمند مردم بد نكن .
پرسیدم : چه كسانى از مردمان بد، به شمار مى آیند؟
فرمد: كسانى كه چون به نعمتى دست یابند، آن را از دیگران دریغ دارند و چون خود به چیزى محتاج شوند و با آان برخلاف انتظارشان رفتار گردد، بر آشوبند و زبان به سرزنش گشایند.
قال على (ع ): قلت : الهم لاتحوجنى الى احد من خلقك .
فقال رسول الله (ص ):
یا على لاتقولن هكذا فبیس من احد الا و هو محتاج الى الناس ....
فقلت : كیف یا رسول الله (ص )؟ قال : قل
اللهم لاتحوجنى الى شرار خلقك . قلت : یا رسول الله (ص )! و من شرار خلقه ؟ قال : الذین اذا اعطوا منعوا و اذا منعوا عابوا.(58)
آخرین توصیه 
پس از نزول آیه ولایت (59) كسانى به آن حضرت گفتند: اى رسول خدا(ص ) آیا افراد خاصى مورد نظر آیه هستند، یا اینكه عموم مومنان مقصود است ؟
خداى عزوجل به پیامبرش فرمان داد تا مصادیق
اولوالامر را به مردم بشناساند و همان گونه كه نماز و زكات و حج را براى ایشان تفسیر كرده است ، ولایت را نیز تفسیر كند. (به همین منظور) در جریان غدیر خم مرا به ولایت و خلافت مردم برگمارد. نخست فرمود: من پیشتر از جانبت خداوند متعال به بیان حقیقتى ماءمور شده بودم كه بیان آن براى من دشوار بود از آنجا كه مى ترسیدم با تكذیب مردم مواجه گردم از تبلیغ آن خاموش ‍ ماندم و دم فرو بستم تا اینكه به من گفتند: چنانچه رسالت و پیام الهى را به مردم نرسانم به خشم و عذاب الهى گرفتار خواهم شد.
آنگاه امر فرمود تا مردم همه جمع شدند و سپس فرمود:
اى مردم آیا مى دانید كه خداى عزوجل مولاى من است و من مولاى مومنانم و بر ایشان از خودشان سزاوارترم ؟. گفتند: آرى اى فرستاده خدا!
پس (رو به جانب من كرد و) فرمود: على ! بایست . من هم ایستادم . آنگاه گفت :
هر كه من مولاى اویم على مولاى اوست ، خدایا! كسى را كه دوستدار على باشد دوست بدار و آن كه با او دشمنى كند دشمن بدار.
در این هنگام سلمان برخاست و گفت : اى رسول خدا(ص ) مقصود از ولایت ، چگونه ولایتى است ؟
حضرت فرمود: ولایتى همچون ولاى من ، كه از خودشان بیشتر حق تصرف در امورشان دارم .
همین جا بود كه پیك وحى این آیه را فرود آورد:
امروز دین شما را به حد كمال رسانیدم و بر شما نعمت خود را تمام كردم و بهترین آیین كه دین اسلام است برایتان برگزیدم .
آنگاه پیامبر خدا(ص ) فرمود:
الله اكبر كه پایان نبوت من و كمال دین خدا به ولایت على ختم شد.
قال على (ع ): حیث نزلت (یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اول الامرت منكم ...)قال الناس : یا رسول الله (ص ) اخاصه فى بعض المومنین ام عامه لجمیعهم ؟
فامر الله عزوجل نبیه ان یعلمهم واله امرهم . و ان یفسر لهم من الولایه ما فسر لهم من صلاتهم و زكاتهم و حجتهم . و ینصبنى للناس بغذیر خم ثم خطب و قال :
ایها الناس ! ان الله ارسلنى برساله ضاق بها صدرى و ظننت ان الناس ‍ مكذبى فاوعدنى لابلغها او لیعذبنى .
ثم امر فنودى بالصلاه جامعه ثم خطب فقال : ایها الناس اتعلمون ان الله عزوجل مولاى و انا مولى المومنین و انا اولى بهم من انفسهم ؟ قالوا: بلى یا رسول الله (ص ). قال : قم یا على ! فقمت . فقال : من كنت مولاه فعلى مولاه ، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه .
فقام سلمان فقال : یا رسول الله (ص ) لا كماذا؟
فقال : و لا كولایتى من كنت اولى به من نفسه .
و انزل الله تعالى ذكره : (الیوم اكملت لكم دینكم ...) فكبر رسول الله (ص ) و قال : الله اكبر تمام نبوتى و تمام دین الله ولایه على بعدى ....
(60)
نام كتاب : خاطرات امیر مومنان

نام نویسنده : شعبان خان صنمى (صبورى )




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 مرداد 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin