تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

اجازه 
پیامبر خدا(ص ) در منزل یكى از همسران خویش به سر مى برد، به قصد دیدار او به آنجا رفتم . پیش از ورود، اجازه خواستم . كه به داخل راهنمایى شدم . همین كه داخل منزل شدم (و در برابر چشمان پیامبر ظاهر گشتم ) فرمود:
على ! آیا نمى دانى كه خانه من خانه تو است ؟! تو براى ورود خود محتاج به اجازه نیستى .
گفتم : اى فرستاده خدا!
این اجازه را از روى علاقه گرفتم .
فرمود: تو، به چیزى علاقه دارى كه محبوب خداست . تو ادب كردى و به شیوه آداب الهى رفتار نمودى .
آیا نمى دانى كه آفریدگار من نمى خواهد كه هیچ سرى از اسرار من بر تو پوشیده بماند؟
على ! تو وصى پس از من هستى ، مظلوم و مغلوبى كه پس از من به او جفا كنند.
آن كس كه بر پیروى از تو ثابت قدم بماند بر پیروى از من ثابت قدم مانده است . و آن كس كه از تو كناره گیرد از من جدا گشته است . دروغ گوید، كسى كه دعوى محبت من كند و با تو دشمنى ورزد چرا كه خداى متعال آفرینش ‍ من و تو را از نور واحدى قرار داده است .
عن امیرالمومنین قال : دخلت على النبى و هو فى بعض حجراته فاستاذنت علیه فاذن لى فلما دخلت قال لى : یا على ! اما علمت ان بیتى بیتك فما لك تستاذن على ؟!
فقلت : یا رسول الله (ص )! احببت ان افعل ذلك . قال : یا على احببت ما احب الله و اخذت باداب الله . یا على ! اما علمت انه ابى خالقى و رازقى ان یكون لى سر دونك ؟ یا على ! انت وصیى من بعدى و انت المظلوم المضطهد بعدى . یا على ! الثابت علیك كالثابت معى و المقیم علیك كالمقیم معى و مفارقك مفارقى یا على ! كذب من زغم انه یحبنى و یبغضك لان الله تعالى خلقنى و ایاك من نور واحد.
(46)
بر بالین پیامبر 
رسول خدا(ص ) در بستر بیمارى خفته بود. من به قصد عیادت او رفته بودم . در آنجا مردى حضور داشت كه در حسن و جمال بى نظیر بود. او در حالى كه سر مبارك پیامبر را در دامن داشت ، و بر بالین او نشسته بود، و پیامبر نیز در خواب بود.
من داخل شدم (اما جلوتر نرفتم ، صداى آن مرد) مرا به پیش خواند و گفت :
نزدیك عموزاده خود شو كه تو از من بر او سزاوارترى !.
جلو رفتم و نزدیك ایشان شدم . (با آمدن من ) آن مرد برخاست جاى خود را به من داد و رفت . من نشستم و سر مبارك حضرت را چنانكه او در دامن گرفته بود در بغل گرفتم . ساعتى گذشت . پیامبر خدا(ص ) بیدار شد، و از من پرسید:
مردى كه سر بر دامن او داشتم كجا رفت ؟.
گفتم : وقتى كه من داخل شدم او مرا نزد شما خواند و گفت : نزدیك عموزاده خود شو كه تو از من بر او سزاوارترى ، سپس برخاست و رفت و من جاى او نشستم .
فرمود: او را شناختى ؟
گفتم : نه ، پدر و مادرم فداى شما.
فرمود: او جبرئیل بود. من سر بر دامن او نهاده بودم و به سخنانش گوش ‍ مى دادم تا اینكه دردم سبك گشت و خواب بر چشمانم غلبه كرد.
عن على بن ابى طالب قال : دخلت على نبى الله و هو مریض فاذا راسه فى حجر رجل احسن ما رایت من الخلق و النبى نائم فلما دخلت علیه قال الرجل : ادن لى ابن عمك فانت احق به منى فدنوت منهما فقام الرجل و جلست مكانه و وضعت راس النبى فى حجرى كما كان فى حجر الرجل فكمكثت ساعخ ثم ان النبى استیقظ فقال : این الرجل الذى كان راسى فى حجره ؟
فقلت : لما دخلت علیك دعانى الیك ثم قال ادن الى ابن عمك فانت احق به منى ثم قام فجلست مكانه .
فقال النبى : فهل تدرى من الرجل ؟ قلت : لا بابى و امى فقال النبى : ذاك جبرئیل كان یحدثنى حتى خف عنى و جعى و نمت و راسى فى حجره .
(47)
پرچم هدایت  
رسول خدا(ص ) به من فرمود: نخستین كسى كه به بهشت راه یابد تو هستى .
گفتم : حتى پیش از شما؟
فرمود: آرى . چرا كه تو پرچمدار من در آخرت خستى ، چنانكه در دنیا بوده اى . و حامل پرچم مقدم و پیش از همه است .
آنگاه فرمود: على ! گویى هم اینك مى بینم كه تو در بهشت هستى و در حالى كه پرچم مرا (لواء الحمد) بح كف دارى ، (همه انسانها) از آدم ابوالبشر گرفته تا تمامى كسانى كه پس از وى آمده اند و از این پس بیایند، در پناه آن جمع باشند.
عن على بن ابى طالب قال : قال لى رسول الله (ص ): انت اول من یدخل الجنه ، فقلت : یا رسول الله (ص ) ادخلها قبلك ؟
قال 6 نعم لانك صاحب لوائى فى الاخره كما انك صاحب لوائى فى الدنیا و صاحب اللوا هو المتقدم . ثم قال : یا على كانى بك و قد دخلت الجنه و بیدك لوائى و هو لواء الحمد تحته آدم فمن دونه .
(48)

عیادت  
یك روز كه بیمارى سختى بر من عارض گشته بود رسول خدا(ص ) به دیدنم آمد. من در بستر افتاده بودم ، آن حضرت در كنارم نشست و جامه اى را كه به خودش تعلق داشت بر رویم كشید، چون حال مرا چنان دید كه از شدت بیمارى رنجور گشته ام ، برخاست و به مسجد رفت در آنجا لحظاتى را به دعا و نماز پرداخت و سپس نزد من بازگشت جامه ام را پس زد و فرمود:
على ! برخیز كه بهبودى خود را باز یافتى .
من از بستر برخاستم در حالى كه هیچ دردى احساس نمى كردم و گویا هیچ بیمار نبوده ام . آنگاه به من فرمود:
هیچگاه از پروردگار خود درخواستى نكردم مگر آنكه برآورده كرد، و همچنین هرگاه چیزى براى خود مساءلت مى نمودم براى تو نیز طلب مى كردم .
عن على قال : مرضت مرضا فعادنى رسول الله (ص ) فدخل على و انا مضطجع فاتى الى جنبى ، ثم سجانى بثوبه فلما رانى قد ضعفت قام الى المسجد فصلى فلما قضى صلاته جا فرفع الثوب عنى . ثم قال : قم یا على فقد برئت .
فقمت كانى ما اشتكیت قبل ذلك . فقال :
ما سالت ربى عزوجل شیئا الا اعطانى و ما سالت شیئا الا سالت لك .(49)
محتضر و قبله 
به رسول خدا(ص ) خبر دادند كه مردى از فرزندان عبدالمطلب در حال احتضار است . حضرت بر بالین او حاضر شد، اما دید كه او را به سمت غیر قبله خوابانده اند همان جا فرمود تا او را به سوى قبله برگرداندند. آنگاه فرمود:
در چنین حالى است كه فرشتگان رحمت به سوى محتضر مى شتابند و مورد لطف و توجه خدا قرار مى گیرد. محتضرى كه رو به قبله باشد تا هنگامى كه قبض روح گردد در سایه لطف و عنایت الهى است .
قال على (ع ): دخل رسول الله (ص ) على رجل من ولد عبدالمطلب فاذا هو فى السوق و قد وجه الى غیر القبله ، فقال : وجهوه الى القبله فانكم ادا فعلتم ذلك اقبلت علیه الملائكه و اقبل الله علیه بوجهه فلم یزل كذلك حتى یقبض .(50)
مرغ بریان  
با رسول خدا(ص ) در مسجد بودم . آن حضرت پس از اداى فریضه صبح برخاستند و از مسجد خارج شدند. من نیز از پى او بیرون آمدم .
برنامه همیشگى رسول خدا(ص ) این بود كه اگر آهنگ رفتن جایى را داشت ، مرا مطلع مى ساخت . من هم وقتى كه احساس مى كردم ، درنگ او برخلاف انتظار قدرى به طول انجامیده است ، به همان مكان مى رفتم تا از حال او خبر گیرم ؛ چه اینكه دلم تاب و تحمل دورى او را، هر چند براى ساعتى ، نداشت .
با توجه به همین برنامه ، آن روز صبح ، پیامبر گرامى هنگام خروج از مسجد به من فرمود:
من به خانه عایشه مى روم این را گفت و روانه گردید. من نیز به منزل بازگشتم و لحظاتى را در منزل ماندم ، ساعات خوشى را در جمع خانواده با حسن و حسین سپرى كردم و در كنار همسر و فرزندان خود احساس شعف و شادمانى داشتم ... (اما ناگهان حالتى در خود احساس كردم ، كه گویا كسى مرا به سوى خانه عایشه فرا مى خواند، این بود كه بى اختیار) از جا برخاستم و راهى منزل عایشه شدم .
در زدم . صداى عایشه بود كه پرسید: كیستى ؟ گفتم : على .
گفت : رسول خدا(ص ) خفته است !
ناچار برگشتم . اما با خود گفتم : جایى كه عایشه در منزل باشد، چگونه پیامبر خدا فرصت خواب و استراحت پیدا نموده است ؟!
پاسخ او را باور نكردم . باز گشتم و دوباره در زدم ، این بار هم عایشه بود كه پرسید: كیستى ؟ گفتم : على .
گفت :
رسول خدا(ص ) كارى دارند.
من در حالى كه از در زدن خود شرمگین شده بودم ، برگشتم . (ولى مگر بازگشت ممكن بود؟) شوق دیدار رسول خدا(ص ) حالتى در من پدید آورده بود كه جز با دیدار او آسوده نمى گشتم ، این بود كه با بسرعت بازگشتم و براى بار سوم در كوفتم . اما شدیدتر از دفعات پیش باز عایشه پرسید: كیستى ؟ گفتم : على .
(كه خوشبختانه ) آواز رسول خدا(ص ) به گوشم رسید كه به عایشه فرمود: در را باز كن !
عایشه ناگزیر در را بگشود و من داخل شدم . پیامبر خدا(ص ) پس از آنكه مرا (كنار خود) نشاند، فرمود: اباالحسن ! آیا نخست من قصه خود را باز گویم یا ابتدا تو از تاءخیر خود سخن گویى ؟
گفتم : اى فرستاده خدا! شما بگویید كه سخن شما خوش تر است . آنگاه فرمود:
مدتى بود كه گرسنگى آزارم مى داد، و من آن را مخفى مى داشتم . تا اینكه به خانه عایشه آمدم ، اینجا هم بااینكه توقفم به طول انجامید چیزى براى خوردن پیدا نشد. از این رو دست به دعا گشودم و از ساحت كریمانه اش ‍ مدد جستم كه ناگاه دوستم جبرئیل از آسمان فرود آمد و این مرغ بریان را به همراه خود آورد و گفت : هم اینك
خداى عزوجل بر من وحى فرمود؛ كه این مرغ برشته را كه از بهترین و پاكیزه ترین غذاهاى بهشتى است برگیرم و براى شما بیاورم .
و جبرئیل به آسمان صعود كرد. من نیز به پاس اجابت و عنایت پروردگار، به شكر و ستایش او مشغول شدم ، آنگاه گفتم :
پروردگارا! از تو مى خواهم كسى را در خوردن این غذا همراهم سازى كه من و تو را دوست داشته باشد.
لحظاتى منتظر ماندم و كسى بر من وارد نشد.
دوباره دست به دعا برداشتم و عرض كردم :
خدایا! توفیق همراهى در صرف این غذا را نصیب آن بنده اى بنما كه او افزون بر اینكه تو و مرا دوست بدارد، محبوب من و تو نیز باشد.

نام كتاب : خاطرات امیر مومنان

نام نویسنده : شعبان خان صنمى (صبورى )




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 مرداد 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin