تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی


192)) نیكى بى رحمانه

یكى از مسلمین در مدینه در عصر رسول خدا(ص ) در بستر مرگ قرار گفت ، او از ثروت دنیا ز شش غلام بیشتر نداشت ،و چند دختر كوچك نیز داشت ، او كه احساس كرد در آستانه مرگ قرار گرفته ، غلامان خود را آزاد كرد و براى دختران كوچك خود چیزى نگذاشت و سپس از دنیا رفت . طبق معمول جنازه او را به خاك سپردند، جریان مرگ او و بجا ماندن كودكان یتیم او را به رسول خدا(ص ) خبر دادند.
پیامبر (ص ) از اینكه او غلامان خود را آزاد كرده (و در ظاهر، نیكى نموده ولى در باطن به كودكان خود ترحم ننموده و آنها را از ثروت دنیا محروم كرده ) متاثر گردید و فرمود: چنانچه به من اطلاع مى دادید، من نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمین دفن كنید، زیرا او كودكان خود را از ثروت دنیا بى نصیب كرده و آنان را فقیر و بى پناه گذاشته تا دست گدائى به سوى مردم دراز كنند.

 

آزادى اسیران ایرانى به كوشش امام على (ع )

پس از فتح مدائن و ایرانى بدست مسلمین در عصر خلافت عمر، جمعى از ایرانیان را كه اسیر شده بودند به مدینه آوردند، عمر تصمیم گرفت زنهاى آنها را به عنوان كنیز بفروشد، و مردان ایرانى را به عنوان بنده (غلام ) در اختیار عربها قرار دهد، و هنگام طواف كعبه ، آنها افراد ضعیف و پیرمرد را به دوش بگیرند و طواف دهند.
امیرمؤمنان على (ع ) این تصمیم را نقض كرد و از سهم خود و سهم بنى هاشم و دیگران ، اسیران ایرانى را آزاد نمود به این ترتیب كه فرمود:
((بزرگان هر قوم را احترام كنید، این ایرانیان اسیر شده از افراد بزرگوار و دانا هستند و تسلیم حكومت اسلامى شده و به اسلام گرایش نموده اند، من از سهمیه خود و فرزندانم و سهمیه بنى هاشم ، آنها را در راه خدا آزاد ساختم .))
مهاجران و انصار نیز به آن حضرت اقتداكرده و گفتند: ما سهمیه خود را به شما بخشیدیم اى برادر رسول خدا!
على (ع ) گفت : ((خدایا شاهد باش كه ایشان حق خود را به من بخشیدند و من پذیرفتم و اسیران ایرانى را آزاد ساختم )).
عمر وقتى كه خود را در چنین تنگنائى دید، به حاضران گفت : ((على بن ابیطالب (ع ) به آزاد سازى اسیران فارس ، پیشى گرفت و تصمیم مرا نقض ‍ نمود، بر خیزید تا به حضور على (ع ) برویم و با او گفتگو كنیم .))
عمر و همراهان به حضور على (ع ) آمدند، عمر عرض كرد:
یاابا الحسن ما الذى ارغبك عن راءینا فى الاعاجم .
:
((اى ابوالحسن ! چه عاملى موجب شد كه از راءى و تصمیم ما در مورد عجم ها سرباز زدى ؟ ))
امام على (ع ) مطالبى فرمود كه مضمونش این است : ((به خاطر اینكه : ایرانیان افراد بزرگوار و دانا هستند و گرایش به اسلام دارند و پیامبر (ص ) در شاءن آنها مطالبى فرموده كه اگر دین در ستاره ثریا قرار گیرد، سلمان و قوم او (یعنى ایرانیان ) به آن دست یازند و آن را در اختیار خود گیرند...بر اساس ‍ صلاح اسلام آن است كه آنها آزاد گردند و آزادانه به تقویت و گسترش اسلام بپردازند كه نفع بسیار براى اسلام خواهد داشت ، ولى اگر تحقیر و سركوب گردند نتیجه معكوس دارد...))


194))سحرخیزى

بوذرجمهر، حكیم پر تجربه ، و معلم و وزیر انوشیران (شاه معروف ساسانى ) بود، او به انوشیروان بسیار سفارش مى كرد كه :((سحرخیز باش و صبح زود از خواب بیدار شو كه فوائد بسیار دارد.))
انوشیروان بر اثر شب نشینى و عیش ونوش شبها دیر مى خوابید و طبعا صبح دیر از خواب بیدار مى شد، به بوذر جمهر گفت : براى اینكه به فوائد سحرخیزى برسم ، تو هر صبح نزد من بیا و مرا بیدار كن .
بوذرجمهر قبول كرد و هر روز صبح زود به بالین انوشیروان مى آمد و او را بیدار مى كرد.
انوشیروان دید بیدار شدن از خواب سنگین صبحگاهان ، بسیار سخت است ، (با توجه به اینكه شب دیر مى خوابید) نقشه مخفیانه اى طرح كرد تا از آمدن بوذرجمهر به بالین خود، جلوگیرى كند، به چند نفر گفت : صورتهاى خود را بپوشانید و به صورت ناشناس صبح زود كه بوذرجمهر به طرف من مى آید به او حمله كنید و لباسهایش را از بدنش خارج كنید. آنان به اجراى این طرح پرداختند، صبح زود به صورت ناشناس در كمین بوذرجمهر قرار گرفتند و همین كه بوذرجمهر آمد، به او حمله كرده و لباسهاى او را بیرون آورند و رهایش ساختند، و تنها زیرجامه را براى او باقى گذاشتند.
او در حالى كه برهنه شده بود به خانه خود بازگشت تا لباسهاى دیگرى بپوشد و نزد انوشیروان برود، لباسهایش را پوشید و نزد انوشیروان رفت .
انوشیروان پرسید: اى بوذرجمهر! چرا امروز دیر آمدى ؟
بوذرجمهر گفت : قربان امروز صبح زود كه به سوى تو مى آمدم ، چند نفر دزد به من حمله كردند و لباسهاى مرا را ربودند، به خانه باز گشتم و لباسهاى دیگرى پوشیدم و آمدم و همین حادثه موجب دیر آمدن من شد.
انوشیروان در حالى كه قاه قاه مى خندید، گفت : ((این نتیجه سحرخیزى است ، اگر آن وقت نیامده بودى ، تو را برهنه نمى كردند!))
بوذرجمهر گفت : ((قربان ! زودتر بیدار شده بودند كه به فیض خودشان رسیدند!))




195))ترسیم در سپاه یاران حسین (ع ) از زبان دشمن

شخصى در سپاه عمر سعد در كربلا بود و در كشتن شهداى كربلا، شركت داشت و مردى از او پرسید: ((واى بر تو چگونه راضى شدید تا فرزندان رسول خدا(ص ) را در كربلا بكشید؟!))
او در پاسخ گفت : ((سنگ در دندان تو باد، اگر تو هم در كربلا بودى همان كار را كه ما مى كردیم ، تو هم انجام مى دادى ، گروهى (از یاران امام حسین علیه السلام ) بر سر ما ریختند، دستهایشان بر قبضه شمشیر بود، مانند شیر درنده ، سواران ما را از چپ و راست بهم مى مالیدند، و خود را به مرگ مى انداختند، به آنها امان مى دادیم نمى پذیرند، و به ثروت دنیا میل نداشتند، مى خواستند یا از آبشور مرگ بنوشند و یا بر مرگ چیره گردند، و اگر ما دست از آنها مى كشیدیم جان همه افراد سپاه را گرفته بودند.
سپس گفت : فماكنّافاعلین لا ام لك : ((اى مادر مرده ! اگر جلو آنها را نمى گرفتیم ، چه مى شد و چه مى كردیم جز اینكه همه ما نابود شویم ؟))
از شگفتیها اینكه : در جریان جنگ تحمیلى عراق بر ایران ، وقتى كه از وزیر خارجه عراق پرسیدند: چراشما دست به بمباران شیمیائى زدید؟، در پاسخ گفت : ((سپاهان ایران آنچنان هجوم مى آوردند كه سر از پا نمى شناختند، اگر ما این كار نمى كردیم ، چگونه مى توانستیم جلو یورشهاى آنها را بگیریم ؟!))
آرى تاریخ تكرار مى شود، سپاهان سلحشور ایران ، از مكتب شهداى كربلا، درس سلحشورى و شهادت آموخته بودند، كه همچون آنها بر دشمن یورش ‍ مى بردند كه گوئى مرگ را به دوش مى كشند و از هیچ چیز باكى ندارند، دشمن زبودن در برابر آن مردان دلیر چه مى توانست كند جز اینكه با شیمیائى به جنگ آنها آید!


196))تفرقه بینداز و حكومت كن

از امام على (ع ) نقل شده فرمود: سه گاو نر بزرگ كه یكى سیاه و دیگرى سفید و سومى سرخ رنگ بود، در علفزارى با هم با كمال اتحاد مى چریدند، در آن علفزار شیرى وجود داشت كه هرگز قادر نبود به آن سه گاو آسیبى برساند، تا اینكه شیر نقشه ایجاد تفرقه بین آنها را كشید، نخست به گاو سیاه و سرخ گفت : كسى نمى تواند از حال ما در این علفزار خرم مطلع شود مگر از ناحیه گاو سفید، زیرا سفیدى رنگ او از دور پیدا است ، ولى رنگ من مانند رنگ شما تیره و پنهان است ، و اگر بگذارید به او حمله كنم و او را بخورم ، پس از او این علفزار براى ما سه موجود باقى مى ماند.
گاو سیاه و سرخ ، نصیحت شیر را پذیرفتند، و شیر به گاو سفید حمله كرد و او را درید و خورد.
چند روز دیگر كه شیر گرسنه شده بود، محرمانه به گاوسرخ گفت : رنگ من و تو همسان است ، بگذارگاو سیاه را بخورم و این سرزمین پر علف براى من و تو همرنگ هستیم باقى بماند.
گاو سرخ اغفال شد و اجازه داد، شیر در فرصت مناسبى به گاو سیاه حمله كرد و او را درید و خورد.
پس از چند روزى با كمال صراحت به گاو سرخ گفت : تو را نیز خواهم خورد، روز موعود فرا رسید، شیر به گاو سرخ گفت : حتما تو را مى درم و مى خورم ، گاو سرخ گفت : به من مهلت بده تا سخنى ر سه بار بلند بگویم بعد مرا بخور، شیر به او مهلت داد.
گاو سرخ فریاد زد: ((آهاى چرندگان ! از خواب غفلت بیدار شوید من در همان روز كه گاو سفید خورده شد، خورده شدم .))
یعنى همان هنگام كه بر اثر هواپرستى و غفلت ، بین ما ایجاد تفرقه شد، سنگ زیرین سقوط ما پایه گذارى گردید، و امروز دشمن از آن استفاده كرد و ضربه نهائى خود را بر من وارد ساخت .

بر نتابم یك تنه با سه نفر

 

پس ببرمشان نخست از یكدیگر

 

هر یكى را زان دگر تنها كنم

 

چونكه تنها شد زبانش بر كنم


داستان دوستان جلد 4

محمد محمدى اشتهار
دى




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 تیر 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin