تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی


166)) درس حق گرائى ، و طرد تعصبات

سعدبن معاذ از مسلمانان سلحشور مدینه از قبیله اوس بود كه در جنگ خندق ، سخت مجروح شد و سرانجام بر اثر همین جراحت به شهادت رسید.
پیامبر (ص ) از مقام او تجلیل فراوان كرد، از جمله فرمود:
اهتز عرش الرحمان لموت سعدبن معاذ.
:
((عرش خداى مهربان در مرگ سعدبن معاد به لرزه در آمد.))
بعضى از قبیله خزرج ، كه هنوز رسوبات كینه دو طایفه اوس و خزرج در قلب آنها بود، گفت : منظور از ((عرش )) در سخن پیامبر (ص ) معنى لغوى آن یعنى تخت است ، نه عرش عظیم الهى كه مركز تدبیر و تنظیم همه كائنات است .
این صحبت نقل مجالس شد و فرصت طلبان به آن دامن مى زدند، و مى خواستتد این افتخار را كه نصیب یكى از افراد طایفه اوس شده كم رنگ جلوه دهند.
جابربن عبدالله انصارى ، با اینكه از قبیله خزرج بود، با كمال قاطعیت و صفاى دل اعلام كرد كه من این سخن را از پیامبر (ص ) در شاءن سعدبن معاذ شنیدم و منظور، عرش الهى (مخلوق عظیم بر فراز موجودات ) است نه تخت ساده .
جابر با این حركت انقلابى كه از صفاى قلبش بر مى خاست ، این درس را به مسلمین آموخت كه تعصبهاى جاهلى مانند ((عربیت ، قبیله ، شكل و قیافه )) را هرگز ملاك سنجش قرار ندهد و طرفدار حق باشند، و حق را بر وجود خود حاكم سازند نه تعصبات را.


167)) خاله ، همچون مادر است

وقتى كه حضرت حمزه (عموى پیامبر) در جنگ احد شهید شد، دختر خردسالى بنام ((امامه )) بجاى گذاشت .
در نگهدارى و سرپرستى آن دختر، سه نفر یعنى على (ع ) و جعفر و زیدبن عبدالمطّلب ، نزاع داشتند، و هر یك مى گفتند من او را نگه مى دارم (تا به ثواب این كار خداپسندانه برسم ).
على (ع ) مى گفت : من نگهدارى مى كنم زیرا دختر عمویم مى باشد.
زید مى گفت : من نگهدارى مى كنم زیرا برادرزاده ام مى باشد.
جعفر طیّار مى گفت : من نگهدارى مى كنم زیرا هم دختر عمویم است و هم اینكه خاله او همسر من (اسماءبنت عمیس ) است .
قضاوت در این باره را به پیامبر(ص ) محول كردند، آن حضرت چنین قضاوت كرد: نگهدارى او به عهده جعفر باشد چرا كه : الخاله بمنزلة الام :((خاله همچون مادر است )).


168)) نمونه اى از ضربه محمد (ص )

ابى بن خلف از سران قلدر شرك و كفر بود، به پیامبر (ص ) گفت : ((من اسبى دارم كه او را هر روز علف مى خورانم تا چاق و چالاك شود، و سرانجام سوار بر آن شده و ترا مى كشم .))
پیامبر (ص ) در پاسخ فرمود: بلكه بخواست خدا، من تو را مى كشم .
هنگامى كه جنگ احد بروز كرد، ابى بن خلف مى گفت : ((محمد كجاست ؟ اگر او نجات یابد من نجات نیابم .))
سرانجام آن حضرت را شناخت و به سوى او حمله كرد، گروهى از مسلمین جلو او را گرفتند، پیامبر به مسلمین فرمود: بگذارید جلو بیاید، آنها رد شدند او به پیش آمد، پیامبر (ص ) نیزه ((حارث بن صمّه )) را گرفت و سپس به سوى ابى بن خلف حمله كرد،و نیزه را بر گردن او فرو آورد، خراشى در گردن او پدید آمد و او بر اثر وحشت از اسب بر زمین افتاد، و همچون صداى گاو نعره مى كشید و مى گفت : محمد مرا كشت .
یاران او دور او را گرفتند و به او دلدارى دادند و گفتند: این زخم ، خراشى بیش نیست ، چرا بى تابى مى كنى ؟ او گفت : آرى ، اگر این زخم از ناحیه دو دودمان ربیعه و مضر بر من وارد مى شد، حق با شما بود.
و طبق روایت دیگر گفت : اگر آن خراشى كه محمد (ص ) بر من وارد ساخت ، بر همه مردم وارد مى شد، همه را مى كشت ، چرا كه او (در بر خوردى در مكه ) به من گفت : ((من تو را مى كشم )) (او دروغ نمى گوید) او را اگر بعد از این سخن ، آب دهان خود را به من مى رسانید، همان مرا مى كشت .
ابى بن خلف ، پس از این ضربه ، یك روز بیشتر زنده نبود، و سپس به هلاكت رسید.


169)) سجده شكر براى مژده

رسول خدا(ص ) سوار بر شتر، به جائى مى رفت ، ناگهان شتر را نگه داشت و از آن پیاده شد و پنج بار سجده كرد، سپس سوار بر شتر شده به راه خود ادامه داد.
حاضران پرسیدند: اى رسول خدا! این كارى را كه انجام دادى بى سابقه بود، براى چه پنج سجده انجام دادى ؟
پیامبر (ص ) فرمود: جبرئیل با من ملاقات كرد و پنج مژده به من داد، من پیاده شدم و براى هریك از آن مژده ها یك سجده شكر بجا آوردم.


170)) سجده شكر به یاد نعمت

هشام بن احمر مى گوید: همراه امام كاظم (ع ) در اطراف مدینه ، سوار بر مركب سیر مى كردیم ، ناگاه امام كاظم (ع )از بالاى مركب زانو خم كرد و به سجده افتاد، و مدتى طول داد و سپس سر بلند كرد و سوار بر مركب خود شد .
عرض كردم : ((قربانت گردم ، سجده طولانى انجام دادى ؟)) فرمود:
اننى ذكرت نعمة انعم الله بها على فاحببت ان اشكرربّى .
:
((من هنگام سیر به یاد نعمتى افتادم كه خداوند به من عطا فرموده است ، دوست داشتم پرودگارم را به خاطر آن نعمت (با سجده ) شكر كنم .))


171)) خوشا به حال مجاهدان و شهادت طلبان راه خدا

در جنگ صفین كه بین سپاه على (ع ) و سپاه معاویه در گرفت و هیجده ماه طول كشید، روزهاى بسیار سخت وحشت انگیزى پیش آمد، در این روزها یكى از یاران على (ع ) بنام زیادبن نضرحارثى به همرزم خود(( عبدالله بن بدیل )) گفت : در روز بسیار سخت و دشوارى قرار گرفته ایم ، كه هیچكس ‍ نمى تواند صبر و پایدارى كند جز شخصى كه قوى دل ، پاك نیت ، و پر صلابت باشد، سوگند به خدا گمان ندارم در چنین روز سختى كسى از ما یا دشمن در جبهه باقى بماند جز افراد فرومایه (یعنى افراد شجاع و پرمایه از طرفین كشته مى شوند، ولى افراد ترسو، و كم مایه با فرار و گریز، خود را حفظ مى كنند).
عبدالله به حضور على (ع ) رفته و همین سخن را به عرض آن حضرت رساندند.
امام على (ع ) به آنها فرمود: این سخن را فاش نكنید و در دل خود نگهدارید، و كسى از شما نشنود، خداوند براى قومى ، مقام شهادت را مقدّر كرده (چرا كه شایسته آن مقامند) و براى قومى مرگ طبیعى را مقدر نموده است ، و هر كس فراخور شایستگیش ، مرگ تقدیر شده خود ملاقات مى كند.
فطوبى للمجاهدین فى سبیله و المقتولین فى طاعته .
:
((خوشا به سعادت مجاهدان راه خدا، و كشته شدگان در راه اطاعت خدا.))


172)) جلوگیرى على (ع ) از ناسزاگوئى به دشمن

در جریان جنگ صفین ، دو نفر از یاران شجاع و پاكباز امام على (ع ) بنام حجربن عدى و عمروبن حمق ، نسبت به مردم شام اظهار برائت مى كردند و به آنها ناسزا مى گفتند، این خبر به على (ع ) رسید، آن حضرت آنها را به حضور طلبید و به آنها فرمود: ((زبان خود را كنترل كنید، و از ناسزاگوئى خوددارى نمائید.))
آنها عرض كردند: آیا ما بر حق نیستیم ، و مردم شام پیرو معاویه بر باطل نیستند؟
امام فرمود: آرى چنین است .
آنها عرض كردند: پس چرا ما را از ناسزاگوئى به آنها منع مى كنى ؟
امام فرمود: من نمى پسندم كه شما به عنوان فحش دهنده و ناسزاگو معرفى گردید و اظهار برائت كنید، بلكه بجاى آن مناسب است كه كارهاى زشت آنها را فاش كنید و بگوئید: روش آنها چنین و چنان است ، و كردارشان ، این گونه و آن گونه است و بجاى لعن و فحش بگوئید: ((خدایا خونهاى آنها و خونهاى ما را حفظ كن ، و بین ما و آنها صلح و توافق بر فرما، و آنها را از گمراهى هدایت فرما تا ناآگاهان آنها حق را بشناسند، و از انحراف و تجاوز دست بكشند.))
اتّخاذ چنین روشى را من بیشتر دوست دارم ، و براى شما نیز بهتر است .
حجر و عمرو گفتند:(( اى امیرمؤمنان ! سفارش شما را از جان و دل مى پذیریم ، و شیوه تو را روش خود مى سازیم )).

داستان دوستان جلد 4

محمد محمدى اشتهار
دى






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 خرداد 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin