تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی

142)) عدو شود سبب خیر

عصر خلافت عمربن خطّاب بود، سعیدبن عاص یكى از مسلمین سر شناس نزد آمد و نشست ، گروهى از اصحاب نزد عمر بودند، امام على (ع ) نیز در آن مجلس حضور داشت .
در این هنگام عمر با نگاههاى خاص خود به سعید، گوئى مى خواست مطلبى به او بگوید، قیافه سعید نیز نشان مى داد كه مى خواهد سخنى بشنود و بگوید .
ناگهان عمر بدون مقدمه گفت : اى پسر عاص ! گوئى در دل مطلبى دارى كه مى خواهى به زبان آورى ، آیا گمان مى كنى من پدر تو را در جنگ بدر كشتم ؟ سوگند به خدا دوست داشتم او را بكشم ، اگر او را مى كشتم ، به قتل كافر، معذرت خواهى نمى كردم ، ولى بدان كه جریان كشته شدن پدرت چنین بود: در میدان جنگ بدر از كنار پدرت ((عاص )) عبور كردم دیدم ، براى جنگ با مسلمین سروكلّه اش را تكان مى دهد، مانند گاوى كه با حركت شاخهاى خود، مبارزه مى طلبد، از او گذشتم ، فریاد زد: ((اى پسر خطّاب كجا مى روى ؟)) در این لحظه على (ع ) سراسیمه به سوى او آمد، سوگند به خدا هنوز از جاى خود نگذشته بودم كه پدرت بدست على (ع ) كشته شد (عمر با ااین بیان مى خواست احساسات سعید را بر ضد على (ع ) به جوش آورد و خود را تبرئه كند.)
امام على (ع ) كه در مجلس حاضر بود گفت : ((خدایا بیامرز! اكنون بساط شركت بر چیده شده و اسلام حوادث گذشته را محو كرد، اى عمر چرا مردم را بر ضّد من مى شورانى ؟))
عمر سخنى نگفت ، ولى سعید لب به سخن گشود و گفت : اتفاقا چیزى مرا شاد نكرد جز اینكه قاتل پدرم ، پسر عمویش على بن ابیطالب (ع ) است ، نه مرد بیگانه !!))
به این ترتیب بجاى آنكه احساسات سعید بر ضّد على (ع ) تحریك گردد، به نفع او بر انگیخته شد، و در آن مجلس ، نتیجه معكوس گرفته شد، و عدو سبب خیر گشت .


143)) غذا دادن و خوش زبانى

پیامبر (ص ) سوار بر مركب بود، و به سوى محلّى حركت مى كرد، شخصى جلو آمد و افسار مركب آن حضرت را گرفت و نگهداشت ، و عرض كرد:
((اى رسول خدا چه كارى بهترین كار است ؟!))
پیامبر (ص ) در پاسخ فرمود:
اطعام الطعام و اطیاب الكلام .
:
((غذا دادن به مردم ، و خوش زبانى با مردم ))
به این ترتیب ، پاسخ او را داد و به سوى مقصد حركت كرد، نه اینكه به او اعتراض كند كه اكنون چه وقت سؤال است ؟!


144)) نامه تسلیت پیامبر(ص )

معاذن جبل ، از اصحاب باوفاى رسول خدا(ص ) بود پسرش از دنیا رفت ، بسیار ناراحت شد، و از فراق او بى تابى مى كرد .
پیامبر (ص ) براى او نامه اى نوشت ، و در آن نامه پس از حمد و ثناى الهى و اقرار به یكتائى خدا، چنین نگاشت :
شنیده ام در مورد مرگ فرزندت ، جزع و بى تابى مى كنى ، و بى تابى در مورد موضوعى كه قضاى الهى بر آن تعلق گرفته است ، این امانت را به تو سپرد و تا مدّت فرا رسیدن اجلش ، از وجود او بهره مند شدى ، و در وقت تعین شده ، امانتش را از تو گرفت ، انا لله و انا الیه راجعون لا یحبطن جزعك اجرك ...
:
((همه ما از آن خدائیم و به سوى او باز مى گردیم ، مراقب باش كه مبادا پاداش خود را، بر اثر بى تابى ، پوچ و نابود كنى ، اگر پاداش عظیم صبر و تسلیم در برابر رضاى خدا در مصیبت فراق فرزندت را بدانى ، خواهى فهمید كه مصیبت تو در برابر آن همه پاداش ، بسیار ناچیز است .
واعلم ان الجزع یرد میتا، و لا یدفع قدرا...
:
((و بدان كه جزع بى تابى ، جلو مرگ را نمى گیرد، و تقدیر الهى را دفع نمى كند، بنابراین صبر و بردبارى خود را نیكو گردن ، و به وعده الهى امیدوار باش ، و در برابر امور حتمى و قضا و قدر خداوند كه براى همه مخلوقاتش ، اندازه گیرى نموده است ، اندوه مخور والسلام علیكم و رحمه الله و بركاته .)).




145)) پاسخ به سؤال قرآنى

شخصى به حضور امام صادق (ع ) آمد و گفت : در قرآن دو آیه است ، كه من طبق دستور آن دو آیه عمل مى كنم ، ولى نتیجه نمى گیرم .
امام صادق (ع ) فرمود: آن دو آیه كدام است ؟
او عرض كرد:
1
ادعونى استجب لكم :((دعا كنید مرا، كه من دعاى شما را مستجاب مى كنم .)) (مؤمن 60)
2
و ما انفقتم من شیى ء فهو یخلفه و هو خیر الرّازقین :(( و هر چیزى را در راه خدا انفاق كنید، خدا جاى آن را پر مى كند و او بهترین روزى دهندگان است .)) (سباء39)
من دعا مى كنم ، دعایم به استجاب نمى رسد، و انفاق مى كنم ولى عوضش ‍ را نمى بینم .
امام صادق (ع ) در مورد آیه اوّل فرمود: آیا فكر مى كنى كه خداوند از وعده خود تخلّف مى كند؟
او عرض كرد: نه .
فرمود: پس علّت عدم استجابت دعا چیست ؟
او عرض كرد: نمى دانم .
امام فرمود: ولى من به تو خبر مى دهم : ((كسى كه اطاعت خدا كند در آنچه امر به دعا كرده ، و جهت دعا را رعایت كند، اجابت خواهد شد.
او عرض كرد: جهت دعا چیست ؟
امام فرمود: نخست حمد خدا مى كنى و نعمت او را یادآور مى شوى سپس ‍ شكر مى كنى و بعد درود بر پیامبر(ص ) مى فرستى ، سپس گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى كنى و از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمائى ، این است جهت دعا.
و اما در آیه دوم ، آیا فكر مى كنى خداوند خلف وعده مى كند؟
او عرض كرد: نه .
امام فرمود: پس چرا جاى انفاق پر نمى شود؟
او عرض كرد: نمى دانم
امام فرمود: ((اگر كسى از شما مال حلالى بدست آورد و در راه حلال انفاق كند، هیچ درهمى را انفاق نمى كند مگر اینكه خدا عوضش را به او خواهد داد.))
پس شرط نتیجه گیرى از انفاق ، بدست آوردن مال از راه حلال و انفاق آن در راه حلال است .


146)) بهره بردارى دشمن از سخن منافق دوست نما!

جنگ صفّین ، یكى از جنگهاى بزرگ و طولانى بود كه در زمان خلافت امیرمؤمنان على (ع ) بین آن حضرت با معاویه در گرفت ، این جنگ در پنجم شوّال سال 36 هجرى ، در سرزمین صفّین (بین شام و عراق ) شروع شد، و 18 ماه طول كشید، یكى از شبهاى سخت این جنگ شبى سرد، معروف به ((لیلة الهریر)) بود، در این شب ، (كه شب جمعه بود) جنگ دو سپاه آنچنان شدّت گرفت ، كه اسلحه ها شكست ، بسیارى از شجاعان ، كشته شدند، كار به جائى رسید كه افراد دو سپاه ، همدیگر را با مشت و سیلى مى كوفتند.
اشعث بن قیس ، از سران دودمان ((كندة )) و از سركردگان سپاه على (ع ) بود، ولى فطرتى ناپاك و قلبى سیاه و آلود به نقاق داشت ، و در این شب سخت ، كه سپاه دشمن ضربه كوبنده اى خورده بود، به جاى اینكه از فرصت ، استفاده خوبى بر ضّد دشمن بكند، باطن زشتش آشكار شد، خطبه اى خواند كه اختلاف انگیز بود، آن را به معاویه رساندند، و معاویه وقتى دریافت كه زمینه اختلاف در سپاه على (ع ) وجود دارد، از همین راه ، وارد شده و جنگ را به نفع خود به پایان رسانید .
سخن اشعث در جمع دودمان ((كنده )) این بود:
((اى مسلمین ! این درگیرى سخت ، موجب شده كه نسل عرب در پرتگاه نابودى قرار گیرد، سوگند به خدا من تا به این سن و سال رسیده ام ، چنین واقعه و چنین روزى را ندیده بودم ، آگاه باشید و حاضران به غائبان برسانند، كه ادامه این جنگ جز به نابودى عرب ، و پایمال شدن مقدسات ، نتیجه اى ندارد...))
جاسون ، همین سخن را به معاویه رسانیدند، وقتى او درباره این پیش آمد اندیشید، حیله و نقشه مرموز ((قرآن بر سر نیزه ها)) را طرح نمود، و این طرح چنین اجرا شد كه سپاه شام قرآنها را سر نیزه خود قرار داده و در برابر سپاه على (ع ) فریاد مى زدند: ((بیائید دست از جنگ بكشید، و بین ما و شعار قرآن ، حاكم باشد، و هر چه قرآن گفت ، به آن عمل مى كنیم .
این شعار كه زیبا و جاذبه خاصّى داشت ولى نقشه اى براى ایجاد اختلاف بین سپاه على (ع ) بود، آنچنان بین ، سپاه على (ع ) اختلاف شدید ایجاد كرد كه در نهایت به نفع معاویه پایان یافت


147)) عدل على (ع )

شعبى (یكى از علماى مشهور عصر امام سجّاد علیه السّلام ) مى گوید: من نوجوان بودم در میدان رحبه كوفه عبور مى كردم ناگهان امام على (ع ) را در كنار دو كیسه طلا و نقره دیدم كه ایستاده و مردم را با تازیانه اى كه در دست داشت از آن مى كرد.
سپس همه آن طا و نقره را بین مردم تقسیم كرد، كه هیچ پول باقى نماند و چیزى از آن به خانه خود بر نگردانید. من به نزد پدرم باز گشتم ، گفتم : من امروز بهترین مردم یا احمقترین مردم را دیدم .
پدرم گفت : او چه كسى بود؟ گفتم : امیرمؤمنان على (ع ) را با این وضع دیدم (قصّه را نقل كرد). پدر گریه كرد و گفت : یا بنىّ بل رایت خیر الناس : ((پسرم ! بلكه بهترین انسانها را دیده اى !)) كه بیت المال را بطور مساوى تقسیم مى كند و حتى نصیب خود را به مردم مى دهد.

داستان دوستان جلد 4

محمد محمدى اشتهار
دى




نوشته شده در تاریخ شنبه 14 خرداد 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin