تبلیغات
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی
امام علی(ع)مظهر علم شجاعت جوانمردی-مذهبی


134)) امام على (ع ) حلال مشكلات

جمعى از مسیحان به همراه راهب خود به مدینه آمده و به مسجد وارد شدند و همراه خود قطعات طلا و اموال گرانقیمتى آورده بودند .
راهب در مسجد خود را به جمعیّتى كه در مسجد در حضور ابوبكر نشسته بودند رسانید و پس از اداى احترام ، گفت : ((كدامیك از شما خلیفه پیامبر و امین دین است ؟))
حاضران به ابوبكر اشاره كردند .
راهب به ابوبكر متوجّه شد و گفت : نام تو چیست ؟
ابوبكر: نام من ((عتیق )) است .
راهب دیگر چیست ؟
ابوبكر: نام دیگرم ((صدیق )) است .
راهب دیگر چیست .
ابوبكر: نام دیگرى ندارم .
راهب : مقصود من تو نیستى ، شخص دیگرى است .
ابوبكر: منظورتو چیست ؟
راهب من همراه جمعى از روم آمده ام و بار شتر من ، طلا و نقره است ، منظور من از پیمودن راه طولانى و آمدن به اینجا این است كه مسائلى از خلیفه پیامبر (ص ) بپرسم ، كه اگر پاسخ صحیح داد، آئین اسلام را بپذیرم و از امر خلیفه رسول خدا (ص ) اطاعت نمایم ، ضمنااموالى را با خود آورده ام تا آن را بین مسلمین تقسیم كنم .و اگر خلیفه نتوانست پاسخ دهد، به وطن باز مى گردم .
ابوبكر گفت : شما باید به من امان و آزادى بدهى كه مورد آزار قرار نگیرم .
ابوبكر: در امان هستى بپرس .
راهب : به خبر بده : 1- آن چیست كه براى خدا نیست ،2 و در نزد خدا نیست ، 3 و خدا آن را نداند؟!
ابوبكر در پاسخ این سه سئوال متحیّر شد، پس از سكوت طولانى ، به بعضى از اصحاب گفت كه عمر را حاضر كنید .
عمر را اطّلاع دادند و به مجلس آمد، راهب رو به عمر كرد و سؤالات خود را مطرح نمود، او نیز از پاسخ درمانده شد، سپس عثمان را خبر كردند و به مسجد آمد، راهب از او پرسید، او نیز درمانده شد (همهمه در مسجد افتاد و مى گفتند خدا همه چیز را مى داند و همه چیز در نزد او هست ، این چه سؤالهاى نامناسبى است كه راهب مى پرسد؟!)
راهب گفت : اینها پیران بزرگوارى هستند ولى متاءسّفانه به خود مغرور شده اند، سپس تصمیم گرفت تا به وطن باز گردد.
در این هنگام سلمان با سرعت به حضور امام على (ع ) آمده و جریان را به او خبر داد و از آن حضرت استمداد نمود تا آبروى اسلام را حفظ كند .
امام (ع ) با دو فرزندش حسن و حسین (ع ) وارد مسجد شد، وقتى كه جمعیّت مسلمین او را دیدند، شادمان شدند و تكبیر گفتند، بر خاستند و با احترام ، آن حضرت را به پیش خواندند .
ابوبكر به راهب گفت : كسى كه تو مى خواستى حاضر شد، هر چه سؤ ال دارى از او بپرس .
راهب به آن حضرت رو كرد و گفت : نام تو چیست ؟
على : نام من نزد یهود ((الیا)) و در نزد مسیحیان ((ایلیا)) و نزد پدرم ((على )) و نزد مادرم ((حیدر))است .
راهب : چه نسبتى با پیامبر دارى ؟
على : او برادر و پسر عموى من است و من داماد او هستم .
راهب :به حق عیسى (ع ) مقصود و گم شده من تو هستى ، اكنون به من خبر بده : آن چیست كه براى خدا نیست ، و در نزد خدا نیست ، و خدا آن را نمى داند؟!
على : آنكه براى خدا نیست ، فرزند و همسر است ، و آنكه در نزد خدا نیست ، ظلم كه در نزد او نسبت به بندگان نیست ،و آنكه خدا آن را نمى داند، شریك است كه او در ملك خود آن را براى خود نمى داند .
راهب تا این پاسخها را شنید بر خواست و زنّار و كمربند خود را باز كرد، و كنار گذاشت ، و سر امام (ع ) را در آغوش گرفت و بین دو چشم آن حضرت را بوسید و گفت : گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى یكتا نیست ، محمد(ص ) رسول خدا است و جانشین رسول خدا(ص ) و امین این امّت و معدن حكمت و این دین و سر چشمه علم و برهان هستى ، نام تو در تورات ((الیا)) و در انجیل ((ایلیا)) در قرآن ، ((على )) و كتابهاى پیشین ((حیدر)) است ، من تو را وصى بحق پیامبر (ص ) یافتم ، و تو بعد از پیامبر(ص ) سزاوار مقام رهبرى مى باشى ، و سزاوار است كه تو در این مجلس بنشینى ، بگو بدانم سر گذشت تو با این قوم چیست ؟
امام على (ع ) پاسخ خلاصه اى به او داد.
آنگاه راهب بر خاست و همه اموال خود را به آن حضرت تقدیم كرد، امام على (ع ) آن را گرفت و در همان مجلس بین مستمندان مدینه تقسیم نمود، راهب و همراهان در حالى كه مسلمان شده بودند به وطن باز گشتند.

 

 

)) تسلیم در برابر مقدّرات الهى

اسماعیل از فرزندان بسیار با كمال امام صادق (ع ) بود، او در زمان حیات امام صادق (ع ) از دنیا رفت و آن حضرت را سوگ خود نشانید، شاگردان آن حضرت نیز، سخت متاءثر شدند چرا كه از محضر اسماعیل بهره مند مى شدند و او را مردى بزرگ و فقیهى سترگ مى دانستند حتّى بعضى گمان مى كردند كه امام بعد از امام صادق (ع ) به اسماعیل است .
امام كاظم (ع ) مى گوید: پدرم امام صادق (ع ) به من فرمود: نزد مفضّل (یكى از شاگردان بر جسته امام صادق )برو، و در مورد وفات اسماعیل به او تسلیت بگو، و سلام مرا به او برسان و از قول من به مفضّل بگو:
اصبنا باسماعیل فصبرنا فاصب كما صبرنا، اذااردنا امراواراد الله امراسلمنا لامراللهه .
((به فراق اسماعیل سوگوار شدیم ، پس صبر كردیم ، تو نیز مانند ما صبر كن ، وقتى ما چیزى را خواستیم ، و خدا چیز دیگرى خواست ، تسلیم فرمان خدا هستیم .))


136)) دعاى مورچه

در زمان حضرت سلیمان ، بر اثر نیامدن باران ، قحطى شدیدى به وجود آمد، بناچار مردم به حضور حضرت سلیمان آمده و از قحطى شكایت كردند و در خواست نمود تا حضرت سلیمان براى طلب باران ، نماز ((استسقاء)) بخواند.
سلیمان به آنها گفت : فردا پس از نماز صبح ، با هم براى انجام نماز استسقاء به سوى بیابان حركت مى كنیم .
فرداى آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح ، به سوى بیابان حركت كردند، ناگهان سلیمان (ع ) در راه مورچه اى را دید كه پاهایش را روى زمین نهاده و دستهایش را به سوى آسمان بلند نموده و مى گوید: خدایا ما نوعى از مخلوقات تو هستیم ، و از رزق تو، بى نیاز نیستیم ،ما را به خاطر گناهان انسانها، به هلاكت نرسان .))
سلیمان (ع ) رو به جمعیت كرد و فرمود: به خانهایتان باز گردید، خداوند شما را به خاطر غیر شما (مورچگان ) سیراب كرد .
در آن سال آنقدر باران آمد كه سابقه نداشت .
آرى گناه موجب بلا از جمله قحطى خواهد شد .


137)) بهانه ندادن به دشمن

بین امام باقر(ع ) و یكى از نواده هاى امام حسن (ع ) بر خوردى شد (گویا بر سر مزرعه اى سخنى به میان آمد و نواده امام حسن (ع ) بیش از حق خود مطالبه مى كرد.)
عبدالملك (یكى از شاگردان امام باقر علیه السلام ) مى گوید، من به نیت اینكه بین آنها را اصلاح بدهم به حضور امام باقر(ع ) رفتم ، امام باقر (ع ) به من فرمود: ((تو در كار ما دخالت نكن ، مثل ما با پسر عموهایمان همچون مثل مردى است كه در بنى اسرائیل بود، او دو دخترش را شوهر داده بود، یكى از دامادهایش ، كشاورز بود، و دیگرى فخّار (كوزه گر) بود، روزى به خانه یكى از دخترانش رفت و احوال دختر را پرسید، او گفت : ((شوهرم كشاورز است و امسال زراعت بسیار دارد، اگر باران بیاید، حال و روزگار ما خیلى خوب خواهد شد.))
سپس او به خانه دختر دیگرش رفت و حال او را پرسید، او گفت : ((شوهر من كوزه گر است ، و كوزه هاى بسیار ساخته (و
در آفتاب گذارده تا خشك شود) اگر باران نیاید، حال و روزگار ما،بسیار خوب مى شود .
آن مرد، از آنجا رفت و عرض كرد:((خدایا خودت هر چه صلاح آنها را مى دانى همان را اختیار كن .))
آنگاه امام باقر (ع ) فرمود: ((وضع ما نیز با بستگان خود، این گونه است ، شما دخالت نكنید و احترام آنها را نگهدارید.))


داستان دوستان جلد 4

محمد محمدى اشتهار
دى




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 خرداد 1390 توسط سید سعدی علوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
By Ashoora.ir & Blog Skin